شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
ما هیچ زمانی عشق پدر و مادر نسبت به خودمان را درک نخواهیم کرد تا وقتی که خودمان هم بچه دار بشیم


من هرگز پدر بودن را نخواهم فهمید چون هرگز پدر نخواهم بود!!
نازنیم روزت مبارک
باز هم بازی گوش شده و بی هوا می پرد گوشش را می کشم تا بازی اش را فراموش کند اما انگار بازی کردنش ربطی به گوش ندارد!!
پایش را می بندم تا از گلیمش فراتر نرود اما انگار گلیم با پای بسته هم کار دارد
چاره ای ندارم جز اینکه گلیم را بکشم تادراز تر شود
اما احمق تر از آنم که بدانم گلیم کش نمی آید!
پس باید ببافمش تا دراز شود و به پایین پایم برسد
اما برای بافتنش نیاز به کانوایی دارم که هرگز تمام نشود آخر پایم خیلی بلند تر شده شاید هم گلیم شور رفته!
اما به هر حال بافتن تنها راه چاره است.
مسئله ای نیست می توانم از کانوای خیال بافی هایم کمک بگیرم آنها دیگر تمامی ندارند.
فقط ای کاش زودتر کار را تمام کنم تا دیر نشده.
در جریان زلزله سهمگین چین در ماه گذشته ؛ وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا كرد او مرده بود اما كمك رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار كاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می كردند جنازه را بیرون بیاورند كه گرمای موجودی ظریف را احساس كردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یك بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر كنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون كشیده شد.نوزاد كاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسكانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران كرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است. مردم وقتی بچه را بغل كردند، یك تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد كه روی صفحه شكسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نكن كه مادر با تمامی وجودش دوستت داشت

حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنیم وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی بیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیرمی شود آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه زود دیر می شود.
دیگه تموم شد ۴ سال با هم بودن و در کنار هم بودن اون اولا که ول معطل بودیم تازه چشامونو باز کرده بودیم و نگاه می کردیم تا ببینیم کجای کاریم بعد یه کم چشمون عادت کرد تازه شروع کردیم به انتخاب مسیر چه رویاهایی که پروروندیم که فکرا و چه هدفایی که واسه خودمون در نظر گرفتیم چی فکر می کردیم! چقدر آرمانی! چقدر قانون گرا! دلمون می خواست که همه چی طبق کتاب قانونی باشه که خودمون نوشتیم شروع کردیم به دوییدن دنبال جواب سوالامون و شروع کردیم به اجرای نظراتمون و هی کم کم و کم کم جلو رفتیم اگه چیزی خلاف قانونی می شد که خودمون خلق کردیم دنیا رو به هم می دوختیم طناب داری به پا می کردیم و آدمایی رو می کشتیم و همه چی رو مثلا تحت کنتری می گرفتیم و هی بالاتر و بالاتر رفتیم و کم کم و کم کم نظرمون عوض شد دیگه خیلی به قانونایی که خودمون وضع کرده بودیم احترام نمی ذاشتیم حتی خیلی وقتا با لذت تموم قانون ها رو می شکستیم و ذوق می کردیم و حالا که آخر راهیم دیگه از قانون خبری نیست و حالا فکر می کنیم بزرگ شدیم بزرگ و پر تجربه پر از تجربیات ناب خدایا اینو کی می گفت؟
حالا دیگه دلمون واسه همه اون روزا تنگ می شه واسه هر چی که بود واسه همه بچه بازیا واسه همه شیطنتا خدا جون دیگه داریم از این مرحله میام بیرون داریم یه جای دیگه می ریم و باز هم با چشمایی بسته و باز هم همون تکرارا و باز هم همون کارا و باز هم طول می کشه تا چشمامونو باز کنیم و بفهمیم کجای کاریم.
خدایا خودم رو دوستانم رو همراهانم رو هم مسیرانم رو هم کلامانم رو و هم قدمانم رو به تو تنها و تنها به تو می سپارم چرا که تنها تو یاری گر تمام احساساتی
خدایا احساسات نابشان را خدایا دل های پاکشان را خدایا زودرنجیشان را خدایا دلخوریشان را به تو تنها و تنها به تو می سپارم تا همه خوبی ها را در پناه خود بگیری و همه بدی ها را پاک نمایی باشد تا آن چیزی شویم که تنها تو می خواهی
دوستت دارم به اندازه تمام بی مهری ها
دوستت دارم به اندازه تمام بی وفایی های
دوستت دارم به اندازه تمام قهر ها و آشتی ها
دوستت دارم نازنینم دوستت دارم.
عزیزم سلام
از من که دلگیر نیستی
می دونم که خیلی این روزا وقتت رو گرفتم می دونم که خیلی مزاحمت شدم و باهات حرف زدم می دونم که همیشه سر غروب من دردسر همیشگی یه دم ول کنت نبودم.
اما خودت که می دونی چی کار دارم خودت که می دونی چه خبره
مهربون دلم می خواد بگم قول می دم تموم مهربونیاتو جبران کنم ولی راستشو بخوای روم نمی شه آخه می ترسم نتونم چون مهربونیای تو اینقدر زیاده که می ترسم نتونم جبرانش کنم
با صفا امروز خیلی باهام بودی می فهمیدم که چقدر قشنگ داری باهام قدم می زنی نگاه می کنی حرف می زنی و همه چیز رو کنار هم چیدی
فهمیدم که امروز رو واسه من چیده بودی
محبوب ترین خواهش می کنم این بار هم بچین هر اون چه رو که باید بچینی خواهش می کنم چون به چیدنت نیاز دارم
من آدم قدر نشناسی نیستم ولی خودت که خوب می دونی
اما اگه سفره قسمتت بازه منو هم یادت نره آخه دستم کوتاهه و به سفره نمی رسه!!!!!

◄ ليلي، خودش را به آتش کشيد
خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.
◄ ليلي، تشنه تر شد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
◄ ليلي، پروانه خدا
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.
◄ ليلي، نام ديگر آزادي
دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.
◄ ليلي، رفتن است
خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من.
ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.
◄ شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
◄ اسب سرکش در سينه ليلي
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
◄ ليلي، زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست.
◄ ليلي، نام تمام دختران زمين است
خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
1. این بستگى دارد به... یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!
3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب و دقیق است. یعنى: سیستم کار مى کند و این براى ما تعجب بر انگیز است!
4. کاملا انجام شده یعنى: تنها راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى شده!
5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!
6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است. یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!
7. ما پیش بینی مى کنیم... یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!
8. این موضوع مستند نشده... یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!
9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند. یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها است!
10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!
11. کل کوشش ما براى این است که مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!
12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!
13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!
14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!
15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!
16. به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع... یعنى: به علت علاقه من به این موضوع!
17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!
18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!
19. ثابت شده که ... یعنى: من فکر می کنم که ...!
20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى: از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!
کعبه بود قبله گه خاکیان طوس بود قبله افلاکیان

وای خدا جون چقدر راز توی این دخمه وجود داره که دلم می خواد همه رو بیرون بریزم حالا که یه خورده سرم خلوت شده تا دوباره تو خلوت اتاق یه کمی دلمو سبک کنم از لطفت بگم از کرمت از دعوت عزیزت بگم که چطوری عاشقانه دعوتم کرد و من رو از لحظه لحظه بودن در کنارش محظوظ
نازنین من نمی دونم تو از اون خواستی که دعوتم کنه! یا اون از توخواست که کمکم کنی تا برم پیشش اما هر چی که بود هر چی که کرد با دلم کرد
مهربون من این بنده محبوب تو با دلم کاری کرد که تکه ای نه! تمام دلم رو با خودش برد و اونجا گذاشت اون سر تا سر مهمونی مشغول پذیرایی بود و من رو شرمنده خودش کرد خدا جون چی بگم از این بنده نازنینت که این طور من رو عاشق و شیفته خود کرده منی که هر لحظه و هر روز بیشتر مشتاق عاشق شدنم!!
محبوب من اگر بنده تو این چنینه اگر دیدن بارگه اون تا این اندازه می تونه آدم رو مست کنه پس تو دیگه با این دل دیوونه چه کار می کنی
معبود من اگر رفتن به حرم بنده نازنینت این طور آدم رو عبد و عبید خود می کنه اومدن به پیش تو چه کار با این روح دیوونه می کنه
باز هم نشانه ها و این بار چه قدر زیبا کنار هم گذاشته شدند تا بفهمم تا بهم بفهمونی که هرگز گنهکارتین بندگانت هم از یاد تو نمی رن و تو از اون بالا این ذره ناچیز رو می بینی و لطف می کنی و لطف می کنی و لطف می کنی
تنها یاد تو و یاد بودن در کنار عزیز تو من رو توی این جمعه و تموم جمعه های آینده و این دل آتش گرفته رو آروم می کنه.
دوستت دارم بیشتر از آنکه گمان می کردم!
| ۸۶ در چشم به هم زدنی رفت و ۸۷ در پا کوبیدنی اومد خوش به حال اونایی که تو ۸۶ نموندن | ||
|
|
||
|
|
||