تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه

 از همون اول كه سوار شديم هي حرف زد و حرف زد معلوم بود كه داره با تلفن حرف مي زنه آخه مخاطبش جواب نمي داد اولش صداش معلوم نبود منم كنجكاوي نكردم كه چي مي گه ، ولي يه مدت كه گذشت ديدم بدجوري داره قربون صدقش مي ره دلم نمي خواست به حرفاشون گوش بدم اما امان از فضولي!!!

از عشق مي گفت كه چطوري اين احساس لطيف تو وجود آدما رخنه مي كنه ، از زندگي مي گفت كه نبايد سخت بگيريش و از همت، حرفاش اين قدر قشنگ بود كه من شيفته ي اون حرفا شدم چه برسه به مخاطبش ، قيافشو نمي ديدم فقط صداشو مي شنيدم آخه پشت سرم نشسته بود ، نمي دونم حرفاش از ته دل بود يا فقط داشت با اين شيرين زبونيا دل طرفو رام ميكرد !

                                 دروغ گو

نمي دونم كي بود؟ فيلسوف يا جامعه شناس ، يا شايدم يكي از اين علافاي توي خيابون كه اين حرفا رو از دوستاشون يا حتي از تلويزيون مي شنون و بدون اين كه معنيشو بفمن پشت سر هم رديف مي كنن، اما هر چي بود به دلم نشست ، با خودم فكر كردم يعني خودش به اين چيزايي كه می گه اعتقاد داره ؟ يا فقط افـــه مياد مثل خيلي از ادما كه فقط حرف مي زنن و سر عمل ....

                                           دروغ

چه فرقي مي كرد مهم اين بود كه با اون حرفاش روي يه نفر يه تاثير خوب مي گذاشت ، كاش حداقل همه مردم زبان خوشي داشتن، حرفاي خوبي مي زدن، هر چند كه خودشون عمل نمي كردن اما حداقل دل بنده اي رو شاد مي كردن اما تو اين دوره زمونه مردم ما نه تنها دروغكي از اين حرفا نمي زنن تا دل كسي شاد بشه بلكه از روي عمد كاري مي كنن تا دل بقيه رو بشكنن ، كاري مي كنن كه روح بقيه زخمي بشه تا بلكه خودشون بتونن جاي اونو بگيرن ، كاش مي شد دنيا رو به عقب برگردوند ، كاش مي شد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:36
توسط ..:: ناشناس ::..

سلام

 

یه سلام گرم و مخصوص به تو به خودم و به هر کی که اینو می خونه مثل اینکه قراره یه وب به وبای دیگه تو ی این دنیای وب و وبــکاری اضــافه بــشه عیب نداره ما هم یه گوشه از این اینترنت رو تا همش پر نشده اشغال می کنیم و به همه ی شلوغ کاری های دنیا اضافه می کنیم از امروز مجبورین چرند پرندای منو تـــو ایــن وب تحمل کنین

 

                سلام 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 13:9
توسط ..:: ناشناس ::..