يه روزي يه چراغ جادو پيدا کردم وقتي که بهش دست کشيدم يه فرشته ي زيبا از توش اومد بي

و ازم خواست که آرزو کنم منم که هميشه منتظر يه همچين فرصتي بودم شروع کردم به گفتن:
گاهي وقتا دلم مي خواد تا آخر دنيا برم جايي که ديگه خطي نباشه ، ديگه مرزي نباشه ، واسه راه رفتن نخوام به پاهام تکيه کنم تا طعم زانو درد رو بچشم ، واسه ديدن به چشام نيازي نداشته باشم تا نخوام عينک بزنم ، واسه شنيدن گوشام يه وسيله ي اضافي نباشه .
دلم مي خواد جايي برم که مستقيم و بدون واسطه بشنوم ، دلم مي خواد از خط قرمز عبور کنم و بعد پاکش کنم دلم مي خواد بدون کمک دستام بنويسم ، دلم مي خواد رو ابرا بپرم و حس کنم پرندم ، دلم مي خواد جايي برم که توي قلبم کسي بي اجازه پاشو نذاره ، جايي که تو قلبم هزار هزارنفر جا بگيرن و کوچيک نباشه .
دلم مي خواد روي خارا راه برم و پاهام زخمي نشه ، دلم مي خواد دل کسي رو نشکنم ، دلم مي خواد کسي دلم رو نشکنه ، روي آب راه برم ولي توش فرو نرم . جايي برم که همه دوستن و از دشمن خبري نيست . جايي برم که هيشکي بي اجازه عاشق نشه کسي يواشکي وارد قلبم نشه تا نخوام بزور بيرونش کنم جايي برم که مردمش فقط يه چيزي مي فهمن و اون محبته ، دلم مي خواد جايي باشم که يهو بعد از داشتن همه ي اينها از خواب نپرم و بهم نگن که اين فقط يه رويا بود .
فرشته حرفام رو که شنيد اول يه لبخند خيلي قشنگ بهم زد و بعد اروم عصاش رو آورد پايين و بهم گفت که چشامو ببندم و تا ده بشمرم منم چشام رو بستم:
۱ ، ۲ ، ۳ ، .... ، ۱۰ وقتي چشامو باز کردم ديدم که همه ي اينا يه رويا بوده يه خواب عميق !