تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه

                                       

مثل هميشه قلقله بود تا يه ميني بوس مي اومد همه مي دوييدن تا سوارش بشن اين يكي كه اومد همه رفتن جلو ، اما خيلي از باكلاساش برگشتن آخه به پرستيژشون بر مي خورد كه اون طوري سوار بشن منم دنبال بقيه راه افتادم كه برم بالا، يه دختره از اون طرف از پنجره ي ميني بوس كيفش رو انداخت تو و به يكي از پسرا گفت كه براش سه تا جانگه داره ، اونم از خداخواسته اطاعت امر كرد و نمي گذاشت هيچ كس اونجا بشينه خلاصه به هر زور و بلايي بود سوار شدم آخه دير شده بود ، داشت آفتاب غروب مي كرد و من هنوز نمازم رو نخونده بودم بجز پنج نفر بقيه پسر بودن ، سه تا از دخترا كه به لطف اون آقاي محترم روي صندلي نشسته بودن ، من و يك دختر ديگه با كلي پسر سر پا ايستاده بوديم اتوبوس هم كه قربونش برم نه دسته اي داشت ، نه دستگيره اي كافي بود آقاي راننده لطف كنند يكي از ترمزاي مشتيشونو بزنن تا ما بريم رو پسرا !

از همون اول كه سوار شديم يكي از اون آقا پسراي محترم كه نشسته بود با اون چشماي پرروش هي به ما نگاه مي كرد ، ديگه داشتم كلافه مي شدم ، تو دلم خيلي بد و بيراه بهش گفتم نزديك بود شفاها اون جملات زيبا رو نثارش كنم كه يهو ديدم بلند شد ، دوستش رو هم بلند كرد و به ما گفت : خانما بفرماييد جاي ما بشينيد!!!

باورم نمي شد ، توي اين يك ميليون باري كه سوار ميني بوس شده بودم اين اولين باري بود كه يه پسر اينقدر از خودش از خود گذشتگي در مي كرد ، از دست خودم خيلي عصباني شدم آخه زود قضاوت كرده بودم ، منم از معرفت كم نذاشتم و وسايل دستشونو گرفتم و نگه داشتم ولي اين كار قشنگ رو ثبت مي كنم تا آيندگان بدانند كه معرفت هنوز نمرده تا بالاخره مدركي از يه از خود گذشتگي وجود داشته باشه !!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:11
توسط ..:: ناشناس ::..