تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه
از مجموعه هواي تازه

۱ - مرغ باران               ۴ - مه

۲ - بودن                     ۵ - از زخم قلب « آبائي »

۳ - پريا                       ۶ - نمي رقصانمت چون دودي آبي

            ۷ - مرگ « نازلي » 

از مجموعه باغ آینه 

۱ - از نفرتي لبريز              ۴ - باران

۲ - فرياد و ... ديگر هيچ      ۵ -  لوح گور

۳ - شبانه                      ۶ - از شهر سرد

               ۷ - باغ آينه

۸ - بر سنگفرش               ۱۱ - طرح

۹ - كيفر                         ۱۲ - ارابه ها

۱۰ - ماهي                       ۱۳ - دو شبح       

               ۱۴ - اصرار




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:39
توسط ..:: ناشناس ::..

 

        

۱ - آسمان كبود                 ۱۱ - بوسه و آتش

۲ - احساس                     ۱۲ - به هر موجي كه مي گفتم

۳ - ارمغان                        ۱۳ - بيكرانه

۴ - از ژرفاي آن غرقاب         ۱۴ - پاسخ

۵ - اي عشق                   ۱۵ - پرنيان سرد

۶ - ايثار                          ۱۶ - پرواز

۷ - از اوج                        ۱۷ - پس از باران

۸ - برآمد آفتاب                ۱۸ - پس از مرگ بلبل

۹ - بغض                        ۱۹ - پشت اين در

۱۰ - بگو كجاست؟          ۲۰ - پند

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:32
توسط ..:: ناشناس ::..

پرواز را بخاطر بسپار



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:22
توسط ..:: ناشناس ::..

 

          

۱- آتش دل                      ۸ - آرزوي مادر

۲- آرزوها (1)                    ۹ -  آسايش بزرگان            

۳- آرزوها (2)                   ۱۰ - آشيان ويران

۴- آرزوها (3)                   ۱۱ - آيين آينه

۵- آرزوها (4)                   ۱۲ - ذرّه و خفاش

۶-آرزوها (5)                    ۱۳ - راه دل

۷- آرزوي پرواز                  ۱۴ - رفوي وقت

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:21
توسط ..:: ناشناس ::..

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:45
توسط ..:: ناشناس ::..

دخترکی که پاش شکسته اما هنوز حاضر نیست صحنه های جذاب دانشگاه رو از دست بده و مینطور باپای شکسته و عصا به دست طول راه روهای دانشگاه رو طی می کنه واقعا خیلی خوشحالم که دانشگاه قبول شدم حداقل نفعش این بود که لحظات زیبا و جذابی رو مشاهده می کنم ای کاش دوربین فیلم برداری دستم بود تا این لحظات رو به صورت تصویری ثبت کنم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:44
توسط ..:: ناشناس ::..

نخیر مثل اینکه این پشه ها هم چشم دیدن ما رو ندارن شایدم برعکسه خیلی به من علاقمندن آخه می دونین چند روزیه یه پشه سمج بد جوری داره زاغ سیاه من رو چوب می زنن هر جا می رم دنبالم میاد وقتی تو تاکسی نشستم می بینم روی صندلی راننده پشه هه نشسته و داره به من زل می زنه و بعد یهویی تو صورتم حمله ور می شه بعضی وقتا هم می بینم که داره به بغل دستیم نگاه می کنه ها اونطرفی نشونه رفته و لی یهویی به سمت من حمله می کنه اتفاقا یه روز واسش نشونه گذاشتم گفتم شاید این پشه هه هر دفعه فرق می کنه اما دیدم نخیر خود خودشه نمی دونم شایدم عاشقم شده و داره این جوری خود نمایی می کنه دیدین بعضی از این پسرا واسه اینکه پیش دخترا خود نمایی کنن چه کارایی که نمی کنن خوب اینم یه جورشه دیگه می گم بدم نشد تو این دنیای وانفسا که واسه دخترا شوهر کم پیدا می شه و همه در به در دنبالشن یه پشه هم واسه ما غنیمته ولی اون ضرب المثله هست که می گه همه رو برق می گیره .............




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:33
توسط ..:: ناشناس ::..

كودك و خدا
كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»
خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »
- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»
كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كني .»
                                            



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:8
توسط ..:: ناشناس ::..

كجاي كاريم ، تازه داريم راه هاي جديد دروغ و كلك رو ياد مي گيريم تا جايي كه خودمون رو هم گول بزنيم به افكر مي كنيم كه فردا رو چطوري بگذرونيم كه يكيمون دوتا بشه ، همه باهامون باشن همه به به و چه چه كنن و بعد يكي دو ركعت نماز با منت بخونيم كه اونم نصفش حواسمون دنبال جور كردن دروغ و دغل هاي فردا باشه . عجب!
اون وقت يكي ديگه از اون سر دنيا با اين همه احساس پاك عاشق اون بشه و بياد اين سر دنيا دلمون خوشه مسلمونيم ، عاشقيم ، عاشق خودش .عشق چيه ؟ دين كدومه ؟ كدوممون فهميديم خدا كيه ؟ كجاست ؟ چي ازمون مي خواد ؟ هممون فقط مي ترسيديم از عظمتش از بزرگيش ولي امشب اون زن چقدر زيبا راجع به خدا داشت حرف مي زد انگاري داره راجع به دوستش حرف مي زنه يه دوست مهربون كه همه جا باهاشه ، چقدر زيبا !! وقتي حرف مي زد راجع به اون ، چشاش پر از اشك مي شد و من حتي جرأت گريه كردنو هم نداشتم ، با دلم چي كار كردم ؟ كم آوردم به خدا كم آوردم. اون كجا و من كجا ؟ فكر مي كردم دوستت دارم . هيچي نيستم . خوش به حال سهيلا .
وقتي تو نيستي ديگه هيچي نيست تو رو خدا دوستم داشته باش بزا بازم همون طوري اشك از چشام بياد بيرون بزا بازم آروم گريه كنم ترو خدا خداجون اين نعمتو ازم نگير بزا عاشقت باشم .
هممون از عظمتش ترسيديم كه نكنه به خاطر گناهانمون مجازاتمون كنه ولي اون عظمت خدا رو دوست داره بزرگيشو دوست داره مي گه خدا داره به من افتخار مي كنه مي گه خدا با بزرگيش گناهاي منو بخشيده
من چيم يه پايتي
من كيم
يه اشتباه ، پر از گناه پر از بدی
اومدم پيشت بگم
دنيا رو بي تو نمي خوام
اومدم بهت بگم
مياي پيشم يا من بيام
اومدم بگم چرا ديگه منو نمي بيني
چرا تو ي دل من مثل قديم نمي شيني؟
اومدم بگم
ديدي رفيق نيمه راه شدم
بعد عمري زندگي مونده ميون چاه شدم
شنيدم
يكي ديگه عاشقو آواره ات شده
منو مثل اون ببين همون كه بيچاره ات شده
خدا جون خوب مي دونم
كه كلي ديوونه داري
كه تو دنيا يه كرور قلباي ويرونه داري
اينو هم خوب مي دونم
كه حرف من پرروايه
ولي خوب چي كار كنم آرزوهام اينطوريه
خدا جون بهم بگو چطوري عاشقت باشم
عزيزم يادم بده چه جوري چاكرت باشم
تو كه چاكر نمي خواي
جون به چه دردت مي خوره
تو كه نوكر نمي خواي
دل به چه دردت مي خوره
عزيزم فدات بشم يه كاري واسه ما بكن
يه جوري خارج نوبت دردمو دوا بكن



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:11
توسط ..:: ناشناس ::..




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:32
توسط ..:: ناشناس ::..

 عشق - موفقيت - ثروت

عشق

 

 زني هنگام بيرون آمدن از  خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم .
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن  پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را  دعوت نکنيم؟

 دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:28
توسط ..:: ناشناس ::..

                        مادر

یک سال دیگه هم گذشت مثل همه سال های دیگه عزیز دلم نمی دونم چه طوری بعد از این همه خوبی با چند تا کلمه ساده می تونم بهت بگم روزت مبارک بار ها دیدم که دلت شکست و تکه هاش توی چشما من فرو ریخت و تو با مهربانی نگاهت اونا رو وصله کردی نازنینم همیشه دلم می خواست زیباترین کلمات رو نثارت بکنم اما عزیزم زبونم قاصره نمی دونم تو با این همه عظمت و شکوهت از کجا اومدی فقط اینو می دونم روزی که خدا فرشته هاش رو اززمین می برد یادش رفت تو رو هم ببره و تو موندی و خیلی تصادفی مادر من شدی فقط خدا رو شکر می کنم که اون تو رو با خودش نبرد عزیر دلم هر وقت تو رو می بوسم عطر گل های بهشتی رو که خدا وعده داده به مشامم می رسه تو ، همیشه محبوب من بی هیچ منتی روزت مبارک نازنینم دوستت دارم دوستت دارم و میلیون ها بار دوستت دارم

زیباترین بهار تقدیم تو باد                          

آواز خوش هزار تقدیم تو باد

گویند لحظه ای است روییدن عشق 

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:14
توسط ..:: ناشناس ::..

آره دیگه مثل اینکه تو این دنیای وارونه هر کی دست به هر کاری می زنه موفقه جز ما بخت برگشته همین امروز داشتم یه وبلاگ رو می خوندم که در مورد دانشگاه حسن آباد نوشته بود و مشکلاتی که توش دارن از غذاهاش از جوجه کباب نپخته اش و از نشریه ای که زده بودن والا خوش به حالتون خیلی شانس دارین تو حسن آباد ما جوجه کتاب هم نمی دن چه برسه به اون جوج کباب تازه از نظر نشریه هم چه عرض کنم ما یه انجمن تشکیل داده بودیم ومی خواستیم توش یه نشریه تخصصی و علمی بزنیم بعد دیدیم کلی درد سر داره واسه مجوز و کوفت و زهر مار تصمیم گرفتیم یه خبر نامه بزنیم و توش از رشته ریاضی بگیم حالا از هر چی از خوبیاش از بدیاش  یا از هر چی که فکر کنین تازه نه احتیاج به مجوز داشت نه چیز دیگه نه تنها بهمون اجازه چاپ و نشرش رو ندادن بلکه حتی یه نگاهشم نکردن تازه هیچ یک از اساتید هم از ما حمایت نکردو در عوض زحمت بچه ها همینطوری رو دستمون باد کرد ما تو این خبر نامه یا گاه نامه دوتا شعر چاپ کرده بودیم که بهمون ایراد گرفتن که مگه الکییییییه مگه نشریه ادبیه و خلاصه کلی ادا و اصول و فقط به خاطر نداشتن پشتوانه بهمون ضد حال زدن اگه من جای این بچه ها بودم نه تنها شکایت نمی کردم بلکه کلی هم پشتک و وارو می زدم اگه ناراحتین بیاین یه دور دانشگاه آزاد حسن آباد همدان تا ببینم چطوری می رین دست و پای مسئولینتون رو بوس می کنیین اگه جراتشو دارین بیایین دیگه بیایین اینجا مهمون بشین تابفهمین کجا و به کی گیر می دن




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:10
توسط ..:: ناشناس ::..

صفر

باید از صفر شروع کنم دوباره از اول،صفر،صفر،صفر شایدم زیر صفر می دونی حال بنایی رو دارم که با زحمت و تلاش فراوان یه دیوار می سازه یه دیوار بلند تا بتونه بهش تکیه کنه اما وقتی که داره آخرین آجرا رو می زاره یهو می بینه اون پائین ، پائینِ پائین ، اول دیوار یه آجر جا مونده تا میاد به خودش بجنبه و آجر رو سر جاش بزاره دیوار با تمام قدرت رو سرش خراب می شه و اون یه مدت همینطوری مات بالای جسد دیوار می شینه گریه می کنه بعد تصمیم می گیره دوباره با تمام قدرت دیوار رو بسازه ، دوباره شروع به کار می کنه و این دفعه مواظبه که خطای قبلی رو نکنه مواظبه که جای قبلی بی آجر نمونه و باز به انتها که می رسه می بینه یه جای دیگه خالیه و تا میاد بجنبه دیوار و آوار و سر و گریه و تصمیم و دوباره و دوباره و دوباره . انگار یه موسیقی رو روی تکرار گذاشته باشی و همینطور دوباره و دوباره ودوباره و حالا دارم تصمیم می گیرم دوباره از صفر شروع کنم یه صفر جدید که مثل صفرای قبلی نیست آجرا هم دیگه آجرای قبلی نیستند.

بیاموز




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:52
توسط ..:: ناشناس ::..

تا حالا دیوارای تو خیابون رو خوندی ؟

"دوست دارم صغری !!" "غضنفر قربانت برم !!" " اصغر جان بیا خواستگاریم !!!"

" سکینه جان یا من یا هیچ کس !!!! "

می بینی عشق چقدر بی ارزش شده که روی دیوارای کثیف کنار خیابون با یه اسپری سیاه بی ریخت با بدخط ترین خط ممکن جار زده می شه !

دیوار

وقتی اینارو می خونم دلم واسه این بد بخت بی کس می سوزه " عشق " رو می گم متوجه که هستی می بینم بی چاره تر از اون تا حالا کسی رو ندیدم آخه این بدبخت یه روز واسه خودش برو بیایی داشت احترامی داشت وقتی کسی می خواست اسمشو ببره با کلی احترام و خشوع این کارو می کرد اما حالا این بیچاره تو دهن هر ننه قمری هست می بینی بچه هه هنوز قنداق به پاشه و داره پستونکش رو با ولع می ممکه اون وقت عاشق نینی قنداقه فاطمه خانوم شده فاطمه خانوم رو که می شناسی؟ نه!

خوب عیب نداره بالاخره هر کی تو محلشون یه فاطمه خانوم داره دیگه !! بگذریم .خلاصه هر چی بگم بازم کم گفتم این برو بچه ها فکر کردن عشقم هر کی هر کیه که هر طور که دوست دارن باهاش رفتار کنن .عشق الان کجا ؟ عشق دوران ابن سینا کجا ؟ یارو عاشق شده بود صدای گاو از خودش در می کرد!!! البته الان هم این کارو می کنن ولی مدرن تر !!!

البته این فقط تو کشور ما صادقه و فکر کنم این به خاطر احساس لطیف ما ایرانیاست ولی تو این فکرم که عشقای قدیمی که این قدر براشون ارزش قائل بودن آخر و ع اقبتش این طوری تموم شد، سرنوشت عشقای ما چی می شه خدا عالمه ؟




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:0
توسط ..:: ناشناس ::..

                                             خسته

امروز یادم اومد ، خیلی چیزا بچه گیا ، شیرینی هاش ، خاله خاله بازی اش قایم باشک ها و دعواهاش ، قهر و آشتیاش و هر روز با بزرگ شدنم بازیهام هنوز همون بازیهای بچه گونه بود و من همینطور بزرگ شدم و بزرگ شدم ولی دنیا رو  از همون چشمای بچه گونه دیدم بی هیچ درد و رنجی ، بی هیچ خستگی ای بی هیچ غصه ای ، صبح های زود بعد از خواب فقط فکر و ذکرم بازی بود  شیطنت وبعد در س و مدرسه هم بهش اضافه شد بازیهام اغلب با یه جمع کوچیک بود از جمع های بزرگ خوشم نمیومد آخه خیلی خجالتی بودم و گوشه گیر ولی بعدا که بزرگ تر شدم دیدم یه جامعه ی بزرگترم هست ومن باید اون تو هم خودمو نشون بدم ولی هیچ وقت انرژیم کم نشد همیشه شاد ، همیشه خوش ، فکر می کردم با نیرویی که دارم می تونم دنیا رو تسخیر کنم هر وقت پدرم می گفت خسته شدم ، می گفتم بابایی عیب نداره چاره اش یه ذره خوابه ، بخواب صبح که از خواب پاشی دیگه از خستگی خبری نیست . پدرم می خندید و تو خنده ی لباش تلخی چشاش آزارم می داد پدرم همیشه خسته بود و من اینو نمی فهمیدم خیلی وقتا تو دلم بهش می خندیدم آخه من هیچ وقت خسته نبودم حتی بعد از بازی ها حتی بعد از شلوغ کاری ها .

تا اینکه اولین بار طعم خستگی رو چشیدم ، اولین باری که زحمت کشیدم و چیزی که حاصلم شد هیچ بود، هیچ . مدتی گذشت و من با یه پیروزی هر چند کوچیک اون خستگی رو فراموش کردم خستگی دوم اومد سراغم خستگی دروغ خستگی درک حقیقت و تازه معنی این جمله رو فهمیدم " خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه " تا وقتی از دنیا سر در نمی آوردم خوش بودم اما حالا که با حقایق این غول بی شاخ و دم روبرو شدم ...... اولین باری که فهمیدم زندگی یه چیزی جدا از یه بازیه ، زندگی یه بازی تلخه ، دومین خستگی رو شونه های نحیفم نشست من خستگی رو حس کردم ولی دوباره حرکت کردم و دوباره خودمو به بی خیالی زدم فکر می کردم آخرشه ولی بعد از اون دوباره و دوباره و دوباره و حالا تو سن 21 سالگی حس می کنم خیلی خسته ام ، خیلی ، حالا تازه فهمیدم که من هیچ وقت نباید واسه کمک به دیگرون شونه هامو یهشون قرض بدم چون اونوقت اونا به جای اینکه از شونه هام واسه سبکتر شدن بارشون استفاده کنن بارشونو رو شونه هام می ذارن و خودشون فرار می کنن ، حالا تازه فهمیدم هیچ وقت نباید دیوار محکمی بشم تا خسته ای بهم تکیه بده چون اونوقت فقط سنگینی اون و خستگی حرفاش رو تنم می مونه و بعد اون رهگذر به جای اینکه ازم تشکر کنه یه مشت محکم بهم می زنه تا عقده های دلشو خالی کنه ، حالا تازه فهمیدم خستگی یعنی چی ؟ تازه فمیدم خستگی پدرم از کار نبوده ، خستگی اون از خستگی مردم بوده از نامردی بوده حالا تازه فهمیدم وقتی یکی می گه خستم حتی صبح زود یعنی چی  ،حالا دیگه حرفای پدرم واسم خنده دار نیست هر وقت می گه خستم می دونم چی می گه می رم شونه هاشو مالش می دم باهاش حرف می زنم بوسش می کنم تا یه کمی از این خستگی از تنش بره بیرون اون موقع ها که آغاز خستگی پدرم بود 40 سال داشت و حالا من تو سن 21 سالگی این حسو دارم پس یه خستگی دیگه هم به تنم اضافه شد و یه غصه به دلم یعنی بچه های من تو چه سنی احساس خستگی می کنن ؟

 

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:0
توسط ..:: ناشناس ::..

ترازوی بی عدالتی

ترازوی بی عدالتی

اون وقت می گن تو چرا همیشه شاکی هستی آخه مگه اینا میذارن تازه همین یه ماه پیش بود که داشتم از درسا و آسونیش تعریف می کردم هر ترم که می گذره بیشتر سختی شونو احساس می کنم  اما هر دفعه بیشتر از دفعه بعد تلاش می کنم و کمتر نتیجه می گیرم ترم های قبل هر کی ازم می پرسید نمره ات چند شده با چیزایی که از من دیده بود انتظار داشت که بالاترین نمره کلاس باشم مثل خودم ولی اینطور نبود و من همیشه از استادا و طرز نمره دادشون شکایت می کردم می گفتم ، ولی ته دلم به حرفای خودم اعتماد نداشتم تو دلم خودمو یه جوری توجیه می کردم اما این ترم هم که مثل ترمای قبل از نتیجه ی زحمتام چیزی عایدم نشد تازه فهمیدم که نمی شه .همین دیروز تصمیم گرفته بودم پیش یه مشاور درسی برم تا راهنماییم کنه و بهم بگه که چه طوری درس بخونم تا اونی که می خوام از آب درآد اما انگاری خودش بازم حرفامو شنید آخه بهم خیلی چیزا رو ثابت کرد دیروز که رفته بودم دانشگاه به طور اتفاقی یکی از استادامونو دیدم که تو دفتر نشسته بود و داشت برگه ها رو تصیح می کرد!

رفتم تا مثل بچه های دیگه ازش نمره ام رو بپرسم و به قول بچه ها بالا سرش وایسم تا نمره ام خوب بشه خلاصه بعد از کلی التماس و خواهش و بعد از کلی منت کشی بهم اجاره داد تا نمره ام رو ببینم نمره ای که من حداقل براش 14 رو در نظر گرفته بودم تو برگه 11 دیدم و بیشترین تعجبم وقتی بود که یکی از بچه ها که فکر می کرد 5 می شه نمره اش 14 شده بود به هر ترفندی بود برگمو از بین اونای دیگه بیرون کشیدم و یه نگاه کوتاه بهش انداختم دیدم یکی از سؤالا نمره نداشت و یکی دیگشون به طور کامل صفر شده بود و از هر سؤال هم هر کدوم یه مقداری کم شده بود خیلی ذوق کرده بودم گفتم این دفعه سر بزنگاه مچ استادو گرفتم فوری خدا رو شکر کردم که بهم نشون داد که بابا نمره هام همینطوری هم ممکنه کم شده باشه خلاصه با کلی شادی برگه رو به استاد نشون دادم و ازش خواستم سؤالی رو که جاانداخته بهم نمره بده اما اون با خونسردی تمام گفت من به این برگه نمره نمی دم تا اینجا هم خیلی بهت لطف کردم ببین چقدر برگه رو خط خطی کردی ؟ مگه من نوکر توام که باید بشینم و جوابای تورو بخونم نمره ای که دادم حقت بوده باورم نمی شد این جواب رو بشنوم اما باز کوتاه نیومدم و شروع کردم به زبون بازی" بله استاد حق باشماست می دونم ولی من رو نمره این درس خیلی حساب کرده بودم" ولی من .... ولی من .... ولی اون صدامو نمی شنید واین در حالی بود که بعضی ها که میومدن " باقیافه های ناز و ملوس " با یه ناز کردن کوچولو کلی از این استاد مهربون نمره می گرفتن و می رفتن اون حتی براش مهم نبود که من اونجا واستادم و دارم این بی عدالتی هاشو می بینم جلوی چشای من یه نمره ی 5 رو به 12 تبدیل کرد در صورتی که حق من رو نداد اون من رو از دفتر بیرون کرد و نمره بچه های دیگه رو عوض کرد

                                           داستا

 اما دریغ از یک ذره انسانیت نمره من عوض نشد "به هیچ عنوان" شخصیتم له شد پیش بچه ها و خیلی چیزای دیگه و فقط واسم یه سود داشت ، من دیگه از این به بعد به هیچ کدوم از نمرات اهمیتی نمی دم و هر نمره ای رو که از دهان هر کس بشنوم باور نمی کنم و هرگز باور نمی کنم که کسی برای نمراتش زحمت کشیده و ممتاز شده دیگه برام مهم نیست که نمره بالا بشم یا پایین دیگه نمی گم انشا الله ترم بعد چون هیچ وقت ترم بعدی وجود نداره چون یه پارتی بزرگ ندارم چون به استادا نمی رسم و چون یه قیافه ی بسیار زیبا خدا واسم خلق نکرده !

و حالا حرف تموم بچه ها رو باور می کنم و دیگه هرگز اون ها رو مسخره نمی کنم فقط خدا رو شکر می کنم که بهم این چیزا رو نشون داد تا حداقل این قدر غصه نخورم خدا جون خیلی دوست دارم مثل همیشه اول و آخرش تو بودی که اومدی کمکم .

شکرت  

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:14
توسط ..:: ناشناس ::..

نقاب

نقاب

ای بازیگر گریه نکن

ما هممون مثل همیم

صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم

یکی معلم می شه و یکی می شه خونه به دوش

یکی ترانه ساز می شه

یکی می شه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست

                               دو رو            

آره ، همه عاشق نقابن دوست دارن این نقابو هم رو صورت خودشون داشته باشن هم رو صورت دیگرون ببینن همیشه می گن از آدمایی که ظاهر و باطنشون یکیه خوششون میاد ولی دروغ می گن آدما عاشق بازین دوست دارن همه چی رو بازی کنن دوست دارن همه رو در حال بازی کردن ببینن می گن از آدمایی که نقاب به صورتشون می زنن بدشون میاد ولی از آدمای بی نقاب می ترسن و ازشون فاصله می گیرن .هیچ دقت کردی که چرا آدما این قدر عاشق فیلمن ؟ چرا از بازیگرا خوششون میاد ؟

اما اگه یه آدم واقعی رو ببینن اونو نا متعادل می خونن اگه ببینن نقاب نداری یه مدت خوششون میاد ولی بعد کم کم ازت دلزده می شن آخه اونا عاشق دروغن ، عاشق فیلم و بازین ، عاشق رنگای مصنوعین شاید با دیدن چهره ی واقعی تو یاد خودشون میفتن یاد خودی که همیشه ازش فرار می کنن. واسه همین طاقت دیدن چهره واقعی رو ندارن اولش خوششون میاد چون از این همه رنگ و یکنواختی خسته شدن ، از دروغ خسته شدن ، از ریا خسته شدن دلشون می خواد یکی رو ببینن که راست ٍ راست باشه ، یکی که خودش باشه یکی که با همه فرق بکنه واسه همین تا یه همچین آدمی می بینن بهش دلبسته می شن ولی بعد از یه مدت دوباره از ترس به یاد آوردن خودشون به همون رنگ و لعابا پناه می برن آخه آدمای بدون نقاب آینه تمام نمای خودشونن و بهشون یاد آوری می کنن که چه چیزایی تو وجودشون هست .

                                                                         

آینه

 

 خیلی وقتا دلم می خواد نقاب از صورت همه آدما بردارم، آدمایی که با دیدن تو بدون نقاب وحشت می کنن و فرار می کنن ، اون وقت یه آینه بگیرم جلوشون بعد خودشونو نشون خودشون بدم اون وقت ببینم کجا می رن ، آره نقاب بده ، دروغ بده ، گریم بده ولی اگه اینا نباشه هیشکی واسه کس دیگه قابل تحمل نمی شه . ولی ای کاش آدما ، آدمایی که از دیگرون ایراد می گیرن از صداقتشون ، از روراستیشون یه ذره به خودشون نگاه کنن ببینن آیا خودشون این صداقتو دارن یا نه ، *دلم خیلی گرفته * *دلم عجیب گرفته * می دونی دروغ و دغل این همه آدم داره داغونم می کنه ، می دونی خسته شدم از این همه نقاب از این همه فریب از این همه کلک تو می گی چی کار کنم منم نقاب بزنم تا مثل اونا بشم تا بتونم تو جمعشون زندگی کنم ، تا دوستم داشته باشن * خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ؟*

اگه آره پس خودم چی ؟

اگه آره پس خودت چی ؟

اگه نه پس خودم چی ؟

اگه نه پس دلم چی ؟

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 8:14
توسط ..:: ناشناس ::..

عاشق بدون معشوق

عشق

تا فرصت گیر میارم واست می نویسم تموم حرفامو تموم غصه هامو تموم زندگیمو می دونم که می بینی می دونم که می شنوی ولی چرا جواب نمی دی نمی دونم ، قبلا باهات خیلی راحت تر حرف می زدم راحت تر می گفتم حتی خیلی وقتا حس می کردم جوابمو می دی ولی بعد از اون یه مدت بود که دیگه باهات خیلی راحت نبودم ازم دور شده بودی ازت دور شده بودم یه غریبه بودی یه غریبه بودم اما حالا دوباره ، باز دوباره انگاری طلوع کردی تو دلم تو نقطه نقطه وجودم هر جا می رم تو رو می بینم تو صورت همه تلألو وجود تو هست ، تویی که تکونم می دی تویی که آرومم می کنی تویی که غمو میاری تا بشناسمت غمو ازم دور می کنی تا باورت کنم . می دونی واست شعر گفتم واسه تو فقط واسه تو ، می دونی هیشکی مثل تو نیست ، هیشکی جای تو رو تو قلبم نمی گیره به هیشکی مثل تو نمی تونم عشق بورزم ، هر جا که می رم از هر راه که می رم تو هر جاده ی عشق که میفتم آخرش به تو می رسم ، تنها تو لیاقت عشق ورزیدن داری تنها تو .

 

از هـر طـرف کـه رفتم آرام جان تو بــودی    هــر آینه کـــه دیدم در آن نهــان تـو بـــودی

آن گــه که در گـشودم تا کس در آن بیاید    تک راهه ای در آن بـود که شاه آن تو بودی این خانه شوق و شوری دارد بدون تردید    چون در میان جسمش روح و روان تو بـودی در کــاروان عشـقم مــن راه گــم نــکردم     آری خــدای خــوبم چــون سـاربان تو بودی

جـز تــو کسی نــدارد حتی لیــــاقتش را     در قــلب من چــرا که تنــها در آن تو بــودی

 

                                  خدا

 

عشق به تو رو انکار نمی کنم حتی خجالتم نمی کشم که بگم عاشقتم ، داد می زنم با تمام وجودم تا همه بفهمن ، می دونی اگه عاشق هر کس دیگه بودم از خجالت نمی خواستم کسی بفهمه ، اما تو ، تو با همه فرق می کنی با همه ی معشوقا با همه دنیا . می دونی خیلی دلم می خواد پیشت باشم دیشبم خواب می دیدم که پیشتم اما عزیزم خیلی کارا دارم که باید انجام بدم تازه می دونم اگه موقع اش بشه خودت می فرستی سراغم . کمکم کن کمکم کن نزا اینجا بمونم تا بپوسم کمکم کن کمکم کن نزا اینجا لب مرگو ببوسم.

مرگ




لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:38
توسط ..:: ناشناس ::..

دلتنگی

                                     

دلتنگی

وقتی دلت می گیره وقتی خیلی غصه دارو غمگینی ، وقتی حوصله هیچ کاری رو نداری پاشو قلم رو بردا و شروع کن بنویس ، شروع کن روی لوح دلت حرفاتو بنویس دلتنگیاتو ، غصه هاتو ، حرفایی رو که هیچوقت جرأت به زبون آوردنش رو نداری ، همه رو روی لوح دلت بنویس فقط اونجا ، نه جای دیگه ، چون اونجا از هر جای دیگه مطمئن تره اونجا هیچ کس نمی بینتش هیچ کس ، این جوری دلتنگیاتم خوشحال می شن چون اونجوری می فهمن حداقل یه نفر هست که از وجودشون باخبره ، حداقل خودت می دونی اونا اونجا هستم چون قبل از اون غصه هات یه گوشه همینطوری افتاده بودن واز این که هیشکی به فکرشون نیست غصه می خوردن اما حالا تو با این کارت بهشون نشون می دی که یکی هست که به فکرشونه ولی عزیزم مواظب باش ، قلب تو یه گنجینه است ، مواظب باش که همیشه درش قفل باشه و کلیدش هم دست خودت ، یه وقت کلیدش رو گم نکنی یا اونو به کسی امانت ندی ، آخه عزیزم اگه این طوری بشه اگه کلید رو به کسی امانت بدی هیچ کس امانت دار خوبی نیست ممکنه درش رو باز بکنه و تموم حرفاتو بیرون بریزه اون وقت حرفاتم که خیلی خجالتین یا گم می شن یا پیش مردم خجالت می کشن .

عزیزم اگه کلید رو گم بکنی اون وقت حرفا همونجا زندونی می شن ، دلتم که پنجره نداره تا اونا هوایی تازه کنن ، اون موقع همونجوری اون تو می مونن و غصه می خورن اون وقت دل تو هم که خیلی نازکه به خاطر ناراحتی اونا غصه می خوره و می شکنه ، من هیچ وقت دلم نمی خواد دلت بشکنه ، پس عزیزم اصلا ولش کن غصه هاتو روی دلت هم ننویس ، بیچاره اونا که حتی اونجا هم جایی ندارن .

                     غم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:46
توسط ..:: ناشناس ::..

تابلو زندگی یا زندگی تابلو

 

ایست      توقف ممنوع       دور زدن ممنوع و..............

 

هر وقت اینارو می بینم یاد خیلی چیزا می افتم ، جاده ، خیابون ، پلیس ، قانون ، ضابطه ، جریمه ، جریمه ، جریمه . اما به غیر از این جاها من جای دیگه ای هم اینارو دیدم جایی که واسم خیلی آشناس ، جایی که همیشه باهامه ، مثل زندگیم آره من تو زندگیم خیلی از این علائم دارم خیلی جاها تابلوی ایست گذاشتم خیلی جاها ورود ممنوعه با یک دایره بزرگ قرمز دورش وقتی خوب نگاه می کنم میبینم من همیشه از چراغ قرمز بدم میومده ، از اینکه سر چهار راه ها مجبورم پشت چراغ قرمز وایسم متنفرم اما سر چهار راه های زندگی خودم کلی چراغ قرمز دارم که همشون همیشه قرمزن من تابلوی توقف ممنوع رو بی هیچ واسطه ای خیلی جاها نصب کردم و خیال هم ندارم برشون دارم واسه همه چی قانون گذاشتم واسه همه چی ضابطه دارم هر وقتم که از قانونای خودم سرپیچی می کنم خودمو جریمه می کنم ، از پلیس بدم میاد ولی خودم پلیس خودمم .

بسه دیگه چقدر قانون ، چقدر حکم خیلی وقتا خودم از قانونای خودم حالم به هم می خوره .اولا فکر می کردم فقط خودم این طوریم ولی حالا می بینم هر کی واسه خودش حد و حدودی تعیین می کنه هر کی واسه خودش یه خط قرمز داره که خودشو بیرون از اون جریمه می کنه حتی خیلی وقتا این قانونا رو واسه بقیه هم اعمال می کنه یکی نیست بگه بابا بقیه که نباید به ساز تو برقصن .

نمی گم همه تابلوها بدن بعضی هاشون خیلی خوبه ، می دونی همیشه دوست داشتم تو زندگیم یه تابلوی ایست بازرسی داشته باشم

                                             ورود ممنوع

 

 هر کسی که می خواد وارد بشه اول خوب از دستگاه بازرسیم عبورش بدم بعد اگه قبول شد اون وقت برگه عبور واسش صادر کنم اما هیچ وقت نتونستم این کارو بکنم همیشه بی هیچ حرفی همه رو پذیرفتم هر چی که با چشمام دیدم و با گوشام شنیدم قبول کردم و حالا اعتراف می کنم به خاطر این اشتباه کم کم اعتمادم داره به چشمام و گوشام از بین می ره .

می دونی من علامت دور زدن ممنوع رو هم دوست دارم هم دوست ندارم خیلی وقتا دلم می خواد دور بزنم ، برگردم همونجایی که دوست دارم تا دوباره بتونم همه ی مسیرو طی کنم اونقدر این کارو تکرار بکنم تا تموم لذت مسیرو با تمام وجودم احساس بکنم اما خیلی وقتا دوست ندارم حتی به عقب نگاه کنم چه برسه به اینکه دور بزنم. می بینی بازم واسه خودم قانون گذاشتم راجع به این چیزایی که گفتم قبلا یه چیزی نوشته بودم دلم می خواست به یه بهانه ای بنویسمش و حالا فرصت خوبیه

سیگاری را دیدم که آدم می کشید و از دود خود به آدم می دمید اگر خوردن چیز دیگری معنا می گرفت اکنون دانه را در حال خوردن پرنده می دیدیم اگر نفس کشیدن چیز دیگری بود اکنون نفس مارا می کشید .از آن آغاز ضابطه گذاشتیم رابطه برداشتیم ، خود قانون گذاشتیم و با آن قانون خود را محکوم کردیم و راه فراری نیافتیم جز اجرای حکم . خود گفتیم که انسان محدود است وخود محدود شدیم و خارج از محدودیت خجالت کشیدیم ، اگر سفید را سیاه معنی می کردیم الان ماست سیاه بود و زغال سفید ، من رو سفید و شما رو سیاه .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:32
توسط ..:: ناشناس ::..

اشک آسمان

یه شب خیلی خسته بودم به رختخوابم رفتم هنوز خوابم نبرده بود که صدای یه گریه کوچولو تو فضای اتاقم پیچید ، بلند شدم تا ببینم کیه کهداره این طوری زار زار گریه می کنه ، کیه که قلب کوچیکش این قدر پره که داره مرواریدای چشمشو این طوری حروم می کنه . از جام بلند شدم با این که خسته بودم و بدنم رو به سختی می کشیدم دور تا دور اتاقم رو به دنبال اون صدا گشتم ولی عجیب بود هر چی که به طرف پنجره می رفتم صدا بیشتر و بیشتر می شد . اون قدر با غصه گریه می  کرد که چشمای منم پر از اشک شده بود ، خیلی آروم پرده رو کنار زدم ، اونجا جلوی چشمای من یه فرشته ناز کوچولو خیلی غمگین نشسته بود و زار می زد ، فکر کردم به خاطر اشکای تو چشامه که تو آسمون دارم یه همچین چیزی می بینم .

                                فرشته

چشامو بستم ، اشکامو پاک کردم و چشامو مالش دادم ، وقتی بازشون کردم هنوز اونجا بود رو هوا تو آسمون جلو چشام نشسته بود اینقدر گریه کرده بود که همه جا پر مروارید شده بود ، اسمون ، زمین ، کف دستاش ، روی بالش ، تو دامن سفید توریش پر از مرواریدای خوشگل بود ، بهش گفتم  :

کوچولو آخه واسه چی داری گریه می کنی ؟ حیف این چشا نیست . ببین چطوری درای آسمون و زمین رو پر از مروارید می کنی ؟ آخه عزیزم چی شده که این طوری زار می زنی . چرا گریه می کنی ؟

اون فرشته کوچولو چشای درشت و نازشو ، چشای مثل شبقشو ، آروم بالا آورد تا جایی که مژه هاش به بالای ابروهاش می خورد ، یه نگاهی به من کرد ، خیلی آروم بغضش رو قورت داد و گفت :

چرا گریه نکنم ، اگه توام مثل من دلت شسته بود می فهمیدی ، آخه فقط این طوریه که می تونم دل شکستمو آروم بکنم . صداش انقدر غصه دار بود که دوبراه اشکو به چشای من آورد . گفتم : عزیزم آخه دل کوچولوی تو چرا باید این قدر غصه دار باشه که با گریه کردن آروم بگیره ، کی دلش اومده دل کوچولوی تو رو بشکنه .

نگاهم کرد دوباره داتا مروارید از لای مژه های بلندش رو صورت مهتابیش لیز خورد و پائین اومد آروم گفت : آخه می دونی ، اونی که دل منو شکسته دل خودشم شکسته ، آخه می دونی من خیلی دوسش دارم .

کی ؟ کی دلش شکسته ؟

اونی که من فرشته اشم اونی که همیشه باهاشم اونی که من تو دولشم ، هیچ وقت منو نمی بینه ، هیچ وقت باور نداره که من توی وجودشم همیشه از خودش بد می گه ، همیشه خودشو سرزنش می کنه ، هزار تا کار براش  انجام دادم ولی هیچ کدومو نمی بینه همیشه می گه چرا این کارو کردم ، چرا اون کارو کردم .خیلی دلم می خواست منو می دید می فهمید که من خیلی خوبم می فهمید که من همیشه باهاشم می دونی اون همیشه غصه داره ، اون همیشه دلش گرفته ، همیشه چشاشو رو فرشته های وجودش می بنده اون منو فراموش کرده نمی دونم چی کار کنم ، من فقط اونو دارم اگه اون من رو نبینه من باید چی کار کنم .

خیلی ناراحت شدم دلم واسش خیلی سوخت اون حرف می زد و گریه می کرد من پا به پاش اشک می ریختم . گفتم:

آخه عزیزم کی دلش میاد فرشته نازی مثل تو رو نبینه ، کی دلش میاد تو رو فراموش کنه ، آخه اون کیه ؟

خیلی آروم اشکاشو از رو صورت مهتابیش پاک کرد و با دستای نرم و کوچولوش اشکای منم پاک کرد ، بعد آروم پرده رو کنار زد و با انگشتاش تو اتاقم رو نشون داد. گفت: اونهاش اونجاست ، تو اتاق رو که نگاه کردم دیدم یکی رو تختم خوابیده ، اون دیگه کی بود ؟ اونجا چی کار می کرد ؟!!! چطوری وارد اتاقم شده بود ؟آروم جلو رفتم خیلی یواش قدم بر می داشتم که یهویی بیدار نشه بالا سرش که رسیدم آروم نگاهش کردم . خدایا این دیگه کیه ؟ قیافش چقدر آشناس ! یعنی کجا دیده بودمش خیلی فکر کردم ولی نفهمیدم به عقب برگشتم فرشته کوچولو هنوز اونجا بود ،پشت پنجره ، تو آسمون ، داشت با چشای خوشگلش که تو صورت سفیدش مثل ستاره می درخشید ما رو نگاه می دید دوباره برگشتم رو تخت رو نگاه کردم :

وای خدای من ، خدایا باور نمی کردم خودشه آره اونی که اونجا خوابیده خود منم ، خود خودم ، خدایا چطوری خودمو نشناختم یعنی اونی که اون فرشته رو ادیت کرده بود منم ؟آره منم .یعنی اون فرشته منه ؟ آره مال منه خدایا این قدر فراموشکار شده بودم چه برسه به اون فرشته بیچاره ، ای وای پس این آدم بدجنس که دل اون کوچولو رو شکسته بود من بودم . خود خود من ، خودم بودم . د.باره به عقب برگشتم اما این دفعه دیگه از فرشته خبری نبود به سرعت خودمو کنار پنجره رسوندم تا پیداش کنم و ازش معدرت بخوام ولی وقتی رسیدم همه چا پر بود از مروارید و اشکایی که آسمون داشت می ریخت.

 آسمان

آخه آسمونم حرفای فرشته رو شنیده بود ، آسمونم دلش واسه فرشته سوخته بود و اینا همش تقصیر من بود تقصیر من

            سمان

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:24
توسط ..:: ناشناس ::..

نوشته هايي که مال ديگرونه و به خاطر قشنگيشون اونا رو اينجا نوشتم وهم به خاطر اينکه حرف دل منم هست

 

به نام معشوق عاشق

روزي مردي زير سايه درختي نشسته بود و خستگي از تن مي رهاند. به درخت نگاه کرد و از او پرسيد:اي درخت تو اين مهرباني را از کجا آموختي که چنين بي شائبه سايه خود را در اختيار رهگذران مي گذاري؟ درخت شاخه هاي خود را تکاني داد و گفت:من مهرباني را از سنگ آموختم، مرد تعجب کرد و پرسيد:سنگ؟ چگونه؟! سنگ که به سختي و سنگدلي شهره است، چگونه مهرباني را به او نسبت مي دهي؟ درخت گفت:چرا از خود او نمي پرسي؟ مرد به کنار تخته سنگي رفت و سوال کرد:اي سنگ پاسخ سوال مرا بده! سنگ تکاني به خود داد و رو به مرد با نگاهي که عطوفت از آن مي باريد گفت:من سنگ صبورم رهگذرانم ظاهرم تخته سنگي سخت و محکم اما دلم به نرمي پري است و گوشهايم شنواي درد و دل آدمهايي است که زير سايه درخت مي نشينند و از دردهاي خود مي گويند. مرد متأثر از پاسخ سنگ لحظه اي فکر کرد و دوباره پرسيد؟ اي سنگ صبور اين صبوري را از که آموختي؟

سنگ پاسخ داد:من صبوري را از رودخانه آموختم، مرد پرسيد:چگونه؟! رودخانه که با شتاب مي گذرد و نه به کسي مي نگرد و نه با کسي حرف مي زند! سنگ لبخندي زد و گفت:رودخانه با شتاب مي گذرد اما بر سرراهش چيزهاي بسياري مي بيند، شاهد حوادث بي شماري است، اما صبر مي کند، با صخره هاي بزرگ و سختي برخورد مي کند اما صبر مي کند، بچه ها به او سنگ مي زنند اما تحمل   مي کند و با صبوري به آنها نگاه مي کند، چون مادري که به کودکش مي نگرد. ماهي گيران از او ماهي مي ستانند بدون اينکه چيزي در مقابل به او بدهند اما او  صبر مي کند،  قايقرانان پاروهاي خود را بر پيکرش مي زنند اما او درد را تحمل مي کند. من صبوري را از او آموختم.

هر چه مي گذشت مرد بيشتر تحت تأثير آنها قرار مي گرفت. کنار روخانه نشست مشتي آب بر صورت زد، خود را در آيينه رود نگاه کرد و از او پرسيد:اي رود در کدام مدرسه اين همه استقامت را آموختي؟ رودخانه از شتاب خود کاست و به مرد گفت:من اين درس استقامت را از سمبل پايداري ياد گرفتم، از کوه استوار. مرد سرد بلند کرد وگفت اي کوه اگر تو سمبل استقامتي پس چگونه در مقابل آتش فشان از خود مقاومت نشان نمي دهي و اجازه مي دهي تا بدنت و همه چيز را بسوزاند؟! با تکان کوه زمين لرزيد. کوه رو به مرد پاسخ داد:اي مرد من در مقابل بادها، طوفانها، سيل و زمين لرزه استادگي مي کنم اما در مقابل آتش فشان نمي توانم. مرد متفکرانه پرسيد:چرا؟! کوه گفت:چون آتش فشان اشکهاي  من است. من گريه مي کنم وقتي درخت، سنگ و رودخانه را مي بينم من مهرباني درخت را مي بينم که چطور بدون چشمداشت رهگذران را زير سايه خود امان مي دهد؛ صبوري سنگ را مي نگرم که چگونه مشفقانه غصه ها و دردهاي ديگران را مي شنود و آنها را در سينه خود نگاه مي دارد؛ و مي بينم تحمل رود را که با وجود اين همه نامهرباني و درد، صبوري مي کند، تحمل مي کند تا ديگران شاد باشند و غمهاي خود را به دست فراموشي بسپارند. من آنها را مي بينم هر روز و هر ساعت و اشکهايم را در وجود خود نگاه مي دارم تا جايي که ديگر آنها جايي براي ماندن ندارند و لبريز مي شوند، مي بينم که درخت، سنگ و رود چه با افتخار مرا مي نگرند، و بعد، من نيز اشکهاي سوزانم را به خاکستر مبدل مي کنم تا به آنها گزندي نرسد.

مرد نگريست و گريست. ناگهان از آسمان بانگ بر آمد که اي دوستان من، من به شما مي بالم و مي تابم، گرما و نور من هدايايي است که هر روز و هر ساعت به پاس عشق و صبر و استقامتتان به شما ارزاني مي دارم. مرد نگاهش به نقطه اي خيره شده بود، به خورشيد که عاشق بود.

مرد درس بزرگي گرفته بود، او در مدرسه طبيعت درس عشق را آموخته بود، رو به آسمان کرد و گفت:  اي خدا تو چه بزرگي که اين هدايا و نعمات را به ما بخشيدي، همه اينها نتيجه عشق توست به مخلوقاتت، دوستت دارم و عاشقت هستم ......

مرد به راه افتاد، راه درازي در پيش داشت اما شاد و بود عاشق .................

هميشه عاشق باشيد ...........                                                                    

 

 حضور خدا

                                                    

خدا

سرم رو بلند مي کنم و به آسمان چشم مي دوزم. ستاره ها اون بالا، مدام به من چشمک مي زنن، مي خوان چيزي به هم بگن مي خوان يه چيزي بهم نشون بدن، اونا به من مي گن خدا را نگاه کن .. و من خدا رو مي بينم همونجا پيش ستاره ها، داره به من نگاه مي کنه، بهم لبخند مي زنه. باهام حرف مي زنه.

نگاهم به روبرو مي افته کوه رو مي بينم، عظمتشو، اونم من و صدا مي کنه و خدا رو به من نشون مي ده و من باز خدا رو مي بينم، بازم نگاه مهربونش رو به من دوخته، به زمين چشم مي دوزم سنگها رو مي بينم، سبزه ها، گلها، اونا هم نجوا کنان خدا رو به من نشون ميدن، خورشيد، ماه، دريا، درخت ... همه و همه خدا را به من نشون مي دن و وقتي به خدا نگاه مي کنم مي بينم که اون هنوز به من چشم دوخته و مي خنده، مراقبمه و کمکم مي کنه.

مثل يک پرنده مي شم، بال ميزنم به آسمان ميرم و خدا رو مي بوسم اونم منو مي بوسه، هر روز و هر شب و من چقدر دوستش دارم، چون هميشه پيش منه، هميشه کنارمه، وقتي نگاش مي کنم به من  مي خنده، وقتي ازش رو بر مي گردونم، نوازشم مي کنه. وقتي باهاش حرف مي زنم به من گوش ميده، وقتي باهاش حرف نمي زنم صدام مي کنه و قتي پاسخ نداشو نمي دم بازم صدا مي کنه من عاشقانه ميگه:بگو بنده من بگو که من هميشه شنواي درد توام، نوازشنده دل شکسته ات، تسلي بخش روح خسته ات و ياري دهنده جسم ناتوانت، من با توام و مراقب تو هميشه، همه جا

اي خداي من با دل پردردم، قلب شکسته ام، روح خسته و جسم ناتوانم به تو مي گويم دوستت دارم و تو را مي پرستمت.

 

 

يکي را از ملوک عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده و زمام عقل از دســــت داده. بفرمــــود‌ش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف انسان چه خلل ديـــدي که خــوي بهايم گرفتي و ترک عشرت مردم گفتي؟ گفت:

کاش آنان که عيب من مي جستند          گيف(gif)ت اي دلستان بديدندي
يا که پيغام ها و خط تو را                      توي وبلاگ من بخواندندي

 

 

 

 

** فرشته **

فرشته

هميشه پيش خودم فکر مي کردم که چرا خدا ما را بيشتر از فرشته ها دوست دارد، اونا که پاک تر از ما هستند؟ بعد جواب خودمو را اينگونه مي دادم که ما انسانها قدرت خنديدن داريم، گريه مي کنيم، اما فرشته ها چنين نيرويي ندارند.

اما ديشب که آسمون دلم از غصه هام گرفته بود، ديشب که قلبم زار مي زد، ديشب که آيينه دردهامو به رخم مي کشيد، ديشب که هواي نگاهم مه گرفته بود، زمين چشمام خيس بود از باريدن، فرشته اي کنارم نشست و پرسيد:چي شده که اينجور بي تابي؟ به من هم بگو تا با هم بار اين بي تابي رو به دوش بکشيم، به فرشته لبخند زدم و گفتم:تو يه فرشته اي و فرشته ها فقط بايد دستورات خدا رو انجام بدن و اونم اينه که اعمال ما رو چه بد، چه خوب، توي کارنامه هامون يادداشت کنن.

وقتي اينو گفتم، ديدم چشماي فرشته از اشک تر شد، ديدم شونه هاش لرزيد، ديدم قلبش آه کشيد. گفتم:چي شده، داري گريه مي کني، مگه تو هم مي توني گريه کني، مگه جايي براي نگهداري اشکات داري، مگه ميدوني غم چيه، مگه مي دوني درد چيه؟ اصلاً تو چه فرشته اي هستي؟

نگاه بارونيشو به من دوخت و گفت:من فرشته نگهبان توام، همه آدما براي خودشون يه فرشته نگهبان دارن، فرشته اي که نه فقط مأمور محافظت از اونهاست، بلکه جزيي از وجود آدما ميشه، وقتي تو خوشحالي من هم ميخندم، وقتي هواي دلت گرفته ميشه، دل من هم ميگيره، وقتي عاشق ميشي من با تو عاشق ميشم، وقتي قلبت ترک بر مي داره، قلب من هم مي شکنه، وقتي نگاهت باروني ميشه، چشمهاي من هم سنگيني اشکامو نمي تونه تحمل کنه و سرازيرشون مي کنه.

ما فرشته ها هم گريه مي کنيم، ما فرشته ها هم آيينه دلمون از غبار دردها و غصه هاي شما مکدر ميشه، با عاشق شدنتون بالهاي ما جون ميگيره، تو آسمون عشق بال مي زنيم و شادي مي کنيم و به هم تبريک مي گيم، وقتي با خدا درد و دل مي کنيد، ما هم درد دل شما رو براي خدا فرياد مي زنيم، هر چند که اون توي قلب همه عاشقا جا داره و نميگذاره که دلاشون توي ظلمت بمونه و گم بشه. ما فرشته ها دلي به وسعت دل انسان ها داريم.

دلم آروم شد، سبک شدم، گرماي خورشيد عشق رو توي قلبم حس کردم، به اين فکر کردم که خدا به خاطر اين ما رو از فرشته ها بيشتر دوست داره که هميشه کنار ما يکي از اون فرشته هاي مهربونشه، مواظبمونه، نگرانمونه و جزيي از وجودمونه ...

چشمام پر آب بود، به صورت بي مثالش نگاه کردم، اون هم نگاه سرشار از مهربوني و عشقشو ريخت توي چشمام و بالهاشو باز کرد، با لبهاش پيشونيمو نوازش داد، بال زد و بال زد، ناپديد شد ... اما من همچنان وجودشو حس مي کنم، همين جاست کنارم ....  نگاه کن، پيش تو هم هست .........

 

 

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن/تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش))! يا (( تو را عاشقانه مي پرستم ))((مراقب خودت باش)) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم))پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد

 

پنجره

                                          تصوير

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند، يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت مي کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت . مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان باقايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بيرون زيبائي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.
همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري شد تا اينکه روزي مرد کنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد . مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب با يک ديوار بلند مواجه شد.
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره

براي او توصيف مي کرده است ، پرستار پاسخ داد:ولي آن مرد کاملاً نابينا بود!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:59
توسط ..:: ناشناس ::..