تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه

شکست یا بهتر بگم پاره شد اون چیزی که نباید پاره می شد اون حرمت شکست اون فاصله پاره شد اون دیوار خراب شد همونی که نباید ازش حتی یه قدم پاتو فراتر بزاری همونی که فقط مال تواه ای خدا چی باید بگم خیلیشم تقصیر خودم بود نباید زیادی نزدیک می شدم حس می کنم همه اون چیزایی که ساخته بودم پودر شد و رفت هوا هر روز همیشه تموم ذهنیاتم خورد می شه و از بین می ره شاید چون خیلی همه چیز رو خوب می بینم و یهو وقتی بد می شه می ترسم و می لرزم و قصه می خورم باید مقاومت کنم نباید کم بیارم نباید جا بزنم حالا که جنگه پس می جنگم با همه چیش  




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:50
توسط ..:: ناشناس ::..

شقایق جان  تو داغدار کدام محبوبی که هنوز هم قلبت در آتش عشق شعله ور است ؟ به گمانت این محبوب قدرت درک عظمت عشق را داشته باشد ؟ و یا توان درک این فداکاری را ؟

قایق جان مگر عشق احساسی دو طرفه نیست که عاشق و معشوق سهمی عظیم در این احساس با شکوه دارند ؟ اگر این طور است و اگر حال تو حال عاشق است و سوزش قلبت از بی وفایی محبوب پس این چه عشقی است که محبوب آن بی وفاست واگر محبوب وفادار است پس....

شقایق جان کدامین محبوب است که لیاقت عشق تو را داشته باشد . گمانم اگر تمام عشق های دنیا را کنار هم بگذارند حتی اندازه ارزنی از عشق تو را در بر نمی گیرد پس چه کسی می تواند لیاقت چنین بزرگی ای را داشته باشد .

شقایق جان این سکوت جان فرسا از چیست؟ آیا این سکوت از رضاست؟

نه مطمئن هستم که نیست چرا که بارها خودم شاهد فریادهایت در این باغ بزرگ بوده ام . شقایق جان حرفی بزن رازت را با من بازگو کن شاید بتوانم در حمل این بار سنگین کمکی باشم برای شانه های نحیفت .

شقایق جان .....




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:26
توسط ..:: ناشناس ::..

 

تا حالا سوزش طلوع خورشید رو تو قلبت احساس کردی ؟ وقتی که با اشعه هاش ذره ذره وجودت رو آتیش می زنه . اون قدر بزرگه که تو دل کوچیک تو جا نمی شه ، می خواد خودشو بزور اون تو جا کنه و اگه تو هم دوست نداشته باشی فرقی نمی کنه تا حالا دیدی چه حس بدیه ؟

یه خورشید بزرگ داره توی دلم طلوع می کنه . اوایل سعی می کردم با احترام بیرونش کنم اما حالا با زورم که شده بیرون نمی ره داره لج می کنه بدجوری هم لج می کنه ، بیچاره نمی دونه که شعله اش داره دلمو آب می کنه ، داره می سوزونتش ، بیچاره صدای فریادهای منو نمی شنوه نمی دونم باید چی کار کنم .

آخه مگه می شه جهان به اون بزرگی رو تو یه تخم مرغ به این کوچیکی جا داد ؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:58
توسط ..:: ناشناس ::..