
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
*
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد
*
يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
*
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
*
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم.
شهامت هميشه فرياد زدن نيست .
گاهي صداي آراميست که در انتهاي روز مي گويد :
امروز روز خوبي است .
از آسمان بر من طلا مي بارد .

این ساعت لعنتی بـــاز دوباره خــوابش برد
انگاری باز یادش رفت اینجا نمی شه پژمرد
عــقربه ها دوبـــاره خستـــه شدن واستادن
تــیک تاک و تــیک تاک بـازم اونا از پا افتادن
انـــگاری باز فهمیدن چشم انتـــظار وقـــتم
دیــــدن جای عـــقربه روی زمـــان را رفـــتم
عقــــربه ها زود بـــاشین ناز نکنین دوبــاره
تـــو رو خــدا ببینین دلـــم طــاقت نـــــداره

چقدر به نشانه ها اعتقاد داری؟ تا حالا چند بار شنیدی که خدا جوابت رو بده چند بار خدا واست اس ام اس زد و تو گوشیت روشن بود ؟ چند بار از اون بالا تلفن زد و تو جوابش رو ندادی حتی به گوشیت نگاه هم نکردی که بفهمی اونه خود خودش که داره بهت می گه این جاست جواب سوالت اینجاست عزیز دلم جواب درخواستت اینجاست هی ازش سوال کردی هی ازش سوال کردی ولی هیچ وقت منتظر جواب نشدی می دونی اون جواباشو به دلت اس ام اس می کنه اون با نشانه هایی که واست می فرسته جواب سوالت رو می ده راهنماییت می کنه ولی تو فقط سرت اون بالاست انگاری منتظری خدا از اون بالا سرش رو خم کنه پایین صدات کنه:
ای نسیبه! این منم! خدای تو . همونی که صداش کردی . بیا! واست جواب آوردم بیا بیا ازم بگیر!!!
واسه همینه که نشانه هاشو رو زمین نمی بینی تو یاد گرفتی که فقط اون رو اون بالا ببینی بالای بالا ولی اون هزار بار بهت گفت : من نزدیک توام . من از رگ گردن هم به تو نزدیک ترم .
تو هی تند رفتی و تند رفتی و تند رفتی . بهت گفت: بنده ی من بایست !بنده ی دلبندم اینجا همینجا توقف کن و تو نشنیدی چرا؟
شاید صدای ضبطت بلند بوده شاید هواست همش به بقل دستیت بوده همونی که کنارت تو ماشین نشسته بود . شایدم شنیدی و گفتی آخه چرا چرا باید وایسم ؟ جاده به این خوبی هوا به این لطیفی یه همراه خوبم که دارم و بعد بهش شک کردی و حرفش رو گوش نکردی و اون وقتی که دید تو وا نمیستی یه کاری کرد که تو تصادف کنی .
هی ازش پرسیدی چرا؟ هی بهش گفتی این بی انصافیه هی !هی هی ......و اون فقط بهت گفت از ماشین پیاده شو گفتی که حسش رو نداری داغونی تصادف بدجوری خوردت کرده اما اون گفت پیاده شو. گفت حداقل این بار به حرفم گوش کن و تو با اکراه پایین اومدی و.....
ببین! خوب نگاه کن دختره ی احمق تو فقط یک متر با پرتگاه فاصله داشتی. فقط یک متر!!!!!!!!!!
من به یه مسابقه دعوت شدم یه مسابقه گولد کوییستی اینکه من راجع به پنج چیزی که راجع به خودم و کسی نمی دونه اینجا بنویسم و بعد یک نفر دیگه رو دعوت کنم که اونم همین کار رو بکنه و همینطور به صورت هرمی بره بالا اما از اونجایی که من خیلی تابلوام همیشه همه همه چیز رو در مورد من می دونن اگرم ندونن خودم میگم اما بالاخره یه چیزایی پیدا کردم که بنویسم البته این هایی رو که می نویسم تک و توک ادما خبر دارن
اول اینکه من از تاریکی می ترسم
علتش هم فقط اینه که همیشه بی محابا هر چی فیلم ترسناک میومد دستم می دیدم تا اینکه یه روز این فیلمای ترسناک اومدن سراغم و همشون تو خواب بهم حمله کردن البته الان دیگه تا حدودی دارم به این ترس غلبه می کنم
دوم اینکه من عاشق معما و طنزم واسه همین همیشه حرفام رو یا به صورت طنز بیان می کنم یا به صورت معما و انتظار دارم که هم کسی از حرفای طنزم ناراحت نشه هم اینکه حرفای معما گونه ام رو زود بگیره اما هیچ کدوم اتفاق نمی افته
و باعث دلخوری می شه البته بعضی وقتا.
سوم اینکه همه می دونن که من از پسرا زیاد خوشم نمیاد و لی حقیقتش اینه که نه اینکه ازشون خوشم نمیاد بلکه ازشون می ترسم راستش نمی تونم بهشون اعتماد کنم همیشه بهشون شک دارم واسه همین سعی می کنم زیاد بهشون نزدیک نشم
چهارم اینکه تازگیا یه احساس کوچولو راجع به یکی از این هیولاهای ترسناک
پیدا کردم که داره دلم رو قلقلک می دم البته اصلا اصلا اصلا فکر نکنین بزرگه ها!!!!!
البته فکر نمی کنم این یکی رو کسی بدونه
و آخرش اینکه من همیشه دلم می خواسته یه کار یواشکی بکنم یه کار بزرگ و هیجان دار مثلا با موتور از روی قله ی اورست با سرعت خیلی خیلی زیاد بیام پایین یا اینکه یه روز خیلی شلوغ وسط یه خیابون بخوابم ![]()
خوب دیگه فکر کنم تا همین جا بس باشه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

تو بگو با خود چه کنم؟ که دوباره همان کودک شیرین سخن یک کلامی گردم که همه می خواهندهمچنان او باشند. بدوم تا دم صبح .بدوم تا سر آن آبادی که سراسر عشق است که سراسر نور است بدهم باد کنک دست آن کودک زیبای سحر تا که خوش باشد و با باد شود هم بازی برومت تا سر کوه دست خود را ببرم تا بالا تکه ای ابر از آن دوست دیرین گیرم ابر را بردارم به بیابان ببرم بفشانم آن را و بریزم از ابر مثل باران نم نم بروم در دل خاک و در آنجا بیدار کنم هر چه عشق و دوستی است . هم را از خواب خوش بی برگرد برسانم تا خاک بنشانم میوه های آن را که محبت . نور است و بسازم دشتی اندر آن خاک خدا که همه جای زمین سرزمینی گردد که همه پر میوه همه از نور سراسر لبریز همه از عشق محبت یکریز و در آنجا بر دشت بنشینم تنها و بیاید آن باد و بسازد با این گیسوانم یک ساز بنوازد از هر چه خوشی است بنوازد از من بنوازد از تو و بیایی آنجا بنشینی با من و بگویم با تو سرزمینم زیباست جامه ام هم دیباست و تو شاهی بر من و من اکنون بی تو سرزمینم خالی است .
تو بگو با خود چه کنم ؟