تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
 
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
 
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
 
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه
 
واويلاست وهنوز هم كارهات مانده  است . يكي از مهمان ها كه الان
 
مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى
 
پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى
 
پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور    
 
گل و ميوه  و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
 
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
 
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
 
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را
 
رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش
 
كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش
 
كن درست بشنا سي اش،  درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان
 
است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر
 
و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره
 
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
 
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست  كنى، فرصت كم است
 
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
 
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
 
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:40
توسط ..:: ناشناس ::..

 
مهربان من !
 
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،یکسر ، صحنه ی بازی ست.
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیرآفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه ی سوی خود بنگر وباز می گویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزاران نفرین،حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید،و دیدگان تو به تو
امان می دهند که راه ها راتا اعماقشان بپیمایی.
در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابرفریاد های دیگران احساس می کنی.
در آن لحظه یی که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که در آن سوی آن ،
اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست .
در تمام لحظه هایی که تو می دانی و می شناسی و می خواهی شناخت.
به یاد داشته باش
که روز ها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش وشبیخون ظالمانه ی زمان
 
*****
 
یه روزی ،
      یه کسی،
           یه چیزی،
              یه جایی،
                 یه جوری،
                             . . .
                                صبر داشته باش . 
                                صبر داشته باش .
   
    ( فقط اینو بدون که خدا دوستـــــــــ داره . . .)



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:36
توسط ..:: ناشناس ::..

دیگه هیچ احساس نفرتی ندارم دیگه هیچی از این نامردای به ظاهر مرد دلخور نیستم

هر چند هنوزم باور نمی کنم که آدما یه روز اینقدر راحت شخصیتشون رو پیشم له کنن .یه روز یه عزیزی بهم گفت مگه می شه که تو آدما رو بعد از این همه آشنایی نشناسی و بهشون شک داشته باشی؟

اون روز بهش گفتم آره می شه و اون دلخور شد دلم میخواست الان اینجا بود و می دید چطوری اعتمادم به آدمی که اونم می شناسه کاملا از بین رفته.

اما دیگه از اون آدم نفرتی ندارم وقتی که فهمیدم پشت حرفا و کاراش چه نقشه ای داره حالم به هم خورد رو به آسمون رو به عزیزم سرم رو گرفتم و فریاد کشیدم :

خدایا یعنی قرار نیست آسمونت به زمین بیاد نمی بینی چی می گه ؟ و خدا جوابم رو نداد اما حاضرم قسم بخورم که رد نگاهش رو از آسمون تا قلبم دیدم.

خدا جون وقتی میگفتن نیفتادن یه اتفاق شاید قسمته باورم نمی شد اما حالا بهت ایمان آوردم یا امام حسین ازت ممنونم خدایا ممنون که کمکم کردی درسته که خواستم رو بهم ندادی اما بیشتر از پیش باورت دارم

دوستت دارم هیچ وقت ترکم نکن در کنارم باشد وقلبم رو خونده ی خودت بکن فقط خودت




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:28
توسط ..:: ناشناس ::..

 

آري ديگر دلم از دست همه گرفته...

 

از تمام کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است

از هويت هاي ميز نشان از بله هاي از سر اجبار

از طلبه هايي که طالب علم نيستند

از دانشجوياني که دانش جو نيستند

از تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده

از اندامهاي به مزايده گذاشته شده

از انسانهاي ارزان قيمت

از اعتقادهاي حراجي

از حرفهاي مفت

از وعده هاي سر خرمن

از ناديدني هاي ديدني!

از صورتهايي که بوم نقاشي اند

از متهماني که شاکي اند

از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند

از تمام خونهايي که رنگين ترند

از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند

از آنان که عشق را به بهاي
love سه طلاقه کرده اند

از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است

 

 

از ولايت ناشناسان ذوب در ولايت

از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا)

از کوفياني که اهل کوفه نيستند

از کوفياني که براي مهدي(عج) نامه مي نويسند

از تمام آنان که فکر مي کنند کوفيان شاخ داشتند

از تمام آنان که فکر مي کنند طلحه يا زبير يا عمرعاص يا ... دم داشتند

از سياستمداران بي دين

از متدينين بي سياست

از تمام آنان که دين و سياست را از هم جدا مي دانند

از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند

از آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ

از عروسکهاي بالماسکه

از وطن دوستان وطن گريز

از زنان مرد صفت

از مردان زن صفت

از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند

از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند

از راي هاي ممتنع

از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند

از همه چيز داران بي همه چيز

از امانت داران خائن

 

از کفهاي روي آب

از ناموس داران بي ناموس

از زنگارهاي روي آينه

از مسلمانان مسلمان کش

از پشتهايي که هميشه رودر روي خصم اند

از تمام آنان که به تقاضاي مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع مي گويند

از آناني که بي حجابند

از آنان که خود حجابند

از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند

از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجومي کنند

و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!

از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند

که فردا حسرتش را خواهند خورد؟

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند

از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند



از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند

از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا مي دانند

از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدندو

در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند

از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردندو

در کربلاوکوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند

و از تمام آنان که قرآن را بر نيزه کردند

از من که منم، از تو که تويي، من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...

 

از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند

از آنان که ني را به گيتار مي فروشند

از آنان که با شنيدن نام « خردل» به ياد چاشني غذا مي افتند

از آنان که با شنيدن نام « موج» تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتند

از آنان که با شنيدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده مي شود نه شهيد حاجي پور

از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند

از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان

از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند

از سگهاي بي وفا

از اسبهاي نانجيب

از خروسهاي بي دم

از مورچه هاي تنبل و بي کار

از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل

از کلاغهاي بي حيا

از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند

از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند

از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند

از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ

از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند

از آنان که منتظرند محرم گردد يک مو زسر ... و از ياد برده اند

کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا

 

از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه

از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند

از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا

از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا

از تمام شهوتراناني که عجوزه سه طلاقه امير المومنين را تنگ در آغوش گرفته اند

از آنان که بازي مي دهند

از آنان که بازي مي خورند

از بازي ها! از بازي ها! از بازي ها!

 

نه مرادم نه مریدم ، نه پیامم نه کلامم، نه سلامم نه علیکم، نه سپیدم نه سیاهم .

نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سما ئم، نه زمینم ، نه به زنجیر کسی برده دینم.. نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ..نه گرفتارواسیرم ، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم ،نه به هر خانقه و مسجد و میخانه نشینم..

نه جهنم نه بهشتم ،نه چنین است سرنوشتم...

این سخن را من از امروز نگفتم ، ننوشتم ، بلکه از روز ازل با قلم نور نوشتم...!

حقیقت نه به رنگ است ونه بو، نه به هایست و نه هو ، نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته بگویم ، تا کسی نشنود آن راز گهربارجهان را آنچه گفتند و شنیدی..




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:51
توسط ..:: ناشناس ::..

الهی فدای بزرگیت بشم الهی فدای لب تشنت بشم که اینقدر مظلوم بودی حسین جون چی باید بگم چی ؟هر چقدر هم بشنویم هرگز نمی فهمیم که تو عزیز دل چقدر زجر کشیدی ما هرگز ظلمی رو که به تو شده حتی ذره ای نمی تونیم درک کنیم .

یا امام حسین قربون بزرگیت بشم به کمکت احتیاج دارم تو که حاجت همه رو می دی حاجت من رو هم بده داغونم داغون می دونم که این یکی از امتحانای خودشه مثل همیشه سخت سخت می دونم که باز داره من حقیر رو امتحان می کنه اما امام من تو رو خدا می گن تو پیشش خیلی عزیزی می گن تو چون هم چیزت رو در راهش دادی اونم می خواد که همه چیزش رو برای تلافی بده تو که این همه پیشش قرب داری تو یه جورایی پیش خدا وساطت کن یه جورایی ازش بخواه که این گره کور رو باز کنه دیگه عقلم به هیچ جا قد نمی ده آخه قربونت بشم نمی دونم باید چی کار کنم شب و روز دعا می کنم نذر و نیاز می کنم تو رو خدا تو رو قسم می دم به مظلومیت ابوالفضل به کرامت زینب به بزرگی همه شهدای کربلا وساطت ما رو پیش خدا بکن

یا امام حسین اگه با معجزه درست می شه معجزه کن فقط کمکم کن

تو که حال و روز من رو می دونی کمکم کن کمک.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:13
توسط ..:: ناشناس ::..