
هر بار که این اتفاق می افته فقط بهم یاد آوری می کنه که تا چه اندازه بزرگ شدم اون قدر بزرگ که بتونم یه مسئولیت رو به عهده بگیرم نمی دونم چرا هرگز این اتفاق برام عادی نمی شه هر بار که پیش میاد بهم می ریزم حسابیم به هم میریزم و این بار بیشتر از هر دفعه نمی دونم چرا شاید این بار چون ترسم بیشتر شده چون خودم رو نزدیک تر به شروع یک راه جدید دیدم شاید دفعه های قبل فقط به عنوان یه بازی مجهول باهاش روبرو می شده و حالا به عنوان یه حقیقت بیگانه. نمی دونم چی باید بگم فقط می دونم که ترسناکه ترس از عاقبت ترس از خود راه اینکه اگه توش قدم بزارم آخرش به کجا می رسه تو راه قراره چه اتفافاتی بیفته همسفرم قراره چی کار کنه اینکه آیا این راه دو راهی هم داره یا جاهای تاریک؟
نمی دونم فقط می دونم که انسان همیشه از ناشناخته ها ترسیده.
این بار هم گذشت این بار هم تقدیر برای من هنوز ورود به این راه رو رقم نزده بود ولی خدا جون بالاخره که چی؟ بالاخره روزی می رسه که نوبت منم بشه تا این مسیر رو طی کنم پس آمادم کن آماده آماده
کمکم کن خیلی زیاد