یهویی با دیدن یه اسم کلی حالم عوض شد "فهیمه"
فهیمه یکی از عزیزترین دوستای دوران دبیرستانم بود که شمارمو پیدا کرده بود اون اس ام اس داده بود که واسه کارشناسی دانشگاه سراسری قبول شده
زود گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم خیلی خوشحال بود آخه اون کاردانی به کارشناسی شرکت کرده بود و داشت مامان می شد!!
خدا جون خیلی خوشحال بودم خیلی زیاد فهیمه همونی که تا ۵ سال پیش با هم سر یه نیمکت می شستیم حالا داشت خیلی خیلی بزرگ می شد!!!
تموم خاطرات دوران بچگی یادم اومد دورانی که تو دبیرستان داشتیم زنگای دینی و قران می رفتیم ته کلاس می شستیم و هر دفعه هر کسی یه خوراکی می آورد و ما دور از چشم معلممون می خوردیم چقدر اونا رو اذیت می کردیم یادش بخیر نزدیکای عید ترقه هایی که می نداختیم زیر پای مدیر
چقدر تابلو پاک کن آتیش زدیم یه بارم که با هم از مدرسه یواشکی زدیم بیرون تا از اون ور خیابون لواشک بخریم!! که باعث شد نمره املامون صفر بشه
یاد همشون افتادم یاد شقایق یاد مریم یاد زینب یاد مامانش که چقدر زود از پیشش پر کشید یاد معلم فیزیکمون که واسه داییم ازش رفتیم خواستگاری یاد معلم فیزیک سال دوممون که باهاش رفتیم کوه که چقدرم بهمون خوش گذشت بلا برده دوست پسرشم آورده بود!!
یاد توم جشنا واسه عید یاد خداحافظی از بچه ها چقدر واسه هم فال گرفتیم که ببینیم کدوممون زود تر می ریم همشون یادمه چه آرزوهایی داشتیم و حالا خوب به خیلیاش رسیدم نمی گم ناراضیم اصلا ولی دلم می خواد از امروزم نهایت استفاده رو ببرم اخه می ترسم مثل دیروز خیلی زود بگذره خیلی
مطمئنم که فردا یاد امروز رو می کنم یاد لحظه های دانشگاه رو یاد انجمن رو که چقدر دوسش داشتیم و چقدر زود از هم پاشید یاد دوستیامونو یاد چاقاله چیدنا یاد اذیت کردن استادا حتی یاد تموم حرص خوردنا
اگه دست من بود از تموم لحظه لحظه ی بودنم فیلم می گرفتم تا بتونم واسه همیشه همه جزئیات رو واسه خودم نگه دارم تا هیچ وقت یادم نره هیچ وقت

نمی دونم این پستم ممکنه با بقیه چه فرقی داشته باشه اما مطمئنم که حتما خیلی متفاوته این قدر خودم رو با مسائل بزرگ ترا سرگرم کردم که دیگه وقتی واسه نوشتن برام نمی مونه دیگه حتی یه بیت شعرم نتونستم بگم به خودم می گم عیب نداره مطمئنم که بعدا که نتیجه تلاشت رو گرفتی دوباره می تونی دست به قلم بشی و بنویسی اما اگه نشد چی؟ اگه اونقدر بزرگ شدم!! که این کارارو احمقانه دیدم چی؟ نمی دونم شایدم اینطوری بشه ولی دلم واسه نوشتن و شعر گفتن و نشستن زیر بارون یا قدم زدن اهسته آهسته و لذت بردن از هوا دلم واسه بی خیالی طی کردن راه واسه عجله نکرن واسه زیبایی دنیا خیلی خیلی تنگ شده اونقدر سرم شلوغه که حتی فرصت نمی کنم دوباره با احساسم تنها بشم الانم که وقت کردم بیام و یه سری بزنم یا چیزی بنویسم واسه اینه که اومدم یه چیزی دانلود کنم اما چون دیدم داره طول می کشه گفتم یه چند خطی هم بنویسم اما دلم نمی خواد هیچ وقت مثل این آدم بزرگا!! ادم اهنی بشم و هر چی که مجبورم انجام بدم
بچه ها واسم دعا کنین که به این مریضی دچار نشم!!
یا حق