تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه

چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناختم دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:22
توسط ..:: ناشناس ::..

دیروز دوباره رفتم تو فکر!

یکی ازبچه ها رفته بود خواستگاری!! خواستگاری همکلاسی پسرش و ازش جواب منفی گرفته بود خیلی ناراحت و عصبانی بود همش می گفت پسره عوضی خیال کرده نوبرشو آورده فکر کرده من احساسم رو از سر راه آوردم مثل یه دختر ۱۴ساله واسم ناز می کنه خلاصه کلی از دست خودش ناراحت بود

منم اولش وقتی که گفت چی کار کرده خیلی از دستش ناراحت شدم بهش چیزی نگفتم اما پیش خودم گفتم چرا یه دخترباید تا این حد خودش رو کوچیک کنه و به خواستگاری یه پسر بره به خودم گفتم حتی اگه یه دختر از داغ عشق در حال جزغاله شدن باشه بایدسکوت کنه و دم بر نیاره

گفتم اشکال ما دخترا اینه که خیلی ساده و احساساتی هستیم حتی خیلی وقتا احترامی رو هم که جنس مخالف بهمون می ذاره به پای عشق می ذاریم .مثل این دوستم که فکر می کرد طرفش عاشقشه در صورتی که فقط با احترام باهاش برخورد می کرده اون دختر خیلی ناراحت بود اونقدر که فکر کنم می خواست از تحصیل انصراف بده همش می گفت با چه رویی ازاین به بعد تو این دانشگاه سر بلند کنم مطمئنم که تا حالا همه از ماجرای من با خبر شدن نه نمی تونم باید انصراف بدم از این به بعد حتما همه با انگشت من رو به هم نشون می دن و راجع به من حرف می زنن

خلاصه حرفاش بدجوری اعصابم رو خورد کرد همش خودم رو می ذاشتم جای اون و فکر میکردم اگه منم بودم وضعیتی بهتر از اون نداشتم آخه این دختره احمق چرا به آخر کارش فکر نکرده ؟!! خیال کرده داره توی فیلم بازی می کنه؟ یا توی داستان نقش اوله؟

این کارا فقط مال قصه هاست مگه دنیای ما رو نمی شناسه مگه نمی دونه که اینجا چه خبره؟ تا همینجاشم انگشت اتهام به طرف ما دخترا دراز هست خلاصه با کلی ناراحتی رفتم خونه چیزی نم تونستم بگم کاری هم نمی تونستم بکنم

تا ساعت ۹ که تلویزیون فیلم داشت کلافه بودم اما ساعت ۹ خیلی چیزا عوض شد!!!

فیلم راجع به زندگی نیما یوشیج بود درسته خیلی خلاصه بود اما من ازش خیلی چیزا فهمیدم .

تو افکارم تجدید نظر کردم  حتما می پرسین این چیزا بهم چه ربطی دارن؟ پس بهتره تا آخر حرفامو بخونین.

حالا همه چی رو برعکس نگاه کردم خودم رو جای اون پسر گذاشتم و فکر کردم و دوباره به خودم گفتم خوب مایی که داریم دم از مساوات حقوق می زنیم چرا خودمون اون رو رعایت نمی کنیم مگه خود ما هر پسری که به خواستگاریمون میاد بهش جواب مثبت می دیم؟!!! تازه از طرفم انتظار داریم که ناراحت نشه و این حق رو به خودمون میدیم که هر طور که دلمون می خواد باهاش رفتار کنیم. کی گفته که همیشه دختر باید ناز کنه و پسر ناز بکشه؟!!! 

تازه مگه یه پسر چه طورمیشه که به خواستگاری یه دختر می ره ؟ خوب ازش خوشش میاد حالا طبق معیارایی که تو ذهنشه و بعد حتی ممکنه فکر کنه که اون دختر بهش علاقه داره در مورد پسرا هم همین اتفاق میفته اونا هم ممکنه که احترام رو به پای علاقه بذارن!!

باید قبول کنیم که برخلاف جریان آب شنا کردن فشاری مضاعف رو روی بدن شناگر تحمیل می کنه .

همونطور که نیما برخلاف جریان آب شنا کرد !!!

باید قبول کنیم که این موضوع هم یه خرق عادته ما از دوران جاهلیت به این مکان رسیدیم  و حالا نباید انتظار داشته باشیم که خواستگاری کردن یه دختر از یه پسر اینقدر زود جا بیفته شاید اگه اون دختر از حرف مردم نمی ترسید اینقدر داغون نبود شاید اگه تو کشور هند یا چین زندگی می کرد اینطوری نمی شست و زار نمی زد!!

همیشه اونی که اولین بار یه راهی رو می ره مهمه وگرنه تموم راه ها رو هر روز همه آدما می رن

یه جا خوندم اونی که اولین بار گفت که دو به اضافه دو می شه چهار حتی اگه این کار رو با جمع کردن دو تا چوب کبریت انجام داده باشه کار مهمی کرده و اگه نفر بعد حتی با جمع زدن دو تا قطار هم این کارو کرده باشه کار مهمی نکرده

کار جالبیه نمی دونم شاید اگه یه روز جنبه پذیرش جواب منفی رو پیدا کردم خودم این کارو امتحان کنم هر چند فکر نمی کنم هیچ وقت این اتفاق بیفته اما برخلاف جریان آب شنا کردن رو همیشه دوست داشتم و دارم!!

فقط یه خواهشی ازتون دارم چون دوست دارم بدونم نظر شما ها در این مورد چیه و تا چه حد این موضوع بین مردم جا افتاده واسه همین خواهش می کنم که بعد از خودن این مطلب حتما نظرتون رو بدون تعصب برام بنویسین مخصوصا آقا پسرا چون دوست دارم بدونم تو ذهنشون چی می گذره شاید یه موقعی خواستم از نظرشون استفاده کنم!!!!

نمی دونم حرفای من با این شعره چه ارتباطی داره اما خودتون یه جوری ربطش بدین فقط بی انصافی نکیننا!!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 10:16
توسط ..:: ناشناس ::..

خیلی عالی و ماهرانه کار شده بود هر چقدر که جلو می رفتم دستای نامرئی بیشتری رو می دیدم که همه چی رو بهم دوختن بدون اینکه من حتی متوجه ارتباطشون بشم هر اتفاقی که می افتاد اگه خوشحال کننده و یا ناراحت کننده بود از کنارشون بی خیال بی خیال می گذشتم حتی ذره ای هم فکر می کردم که دلیلش چیه؟

اما حالا که راه تموم شده حالا که به آخرش رسیدم فهمیدم که تموم اون اتفاقا دلیل داشتم هر کدومشون واسه کامل کردن همون نقشه و فقط یه نفر فرماندهی کل اون رو به عهده داشته همون که فرمانده اصلیه همون که همه چیز زیر نظرشه حالا فهمیدم که حتی کوچکترین اتفاقی که برام میفتاد دلیل داشت یه دلیل سفت و محکم حالا می فهمم که چرا باید صبر کنم

حالا دیگه یاد گرفتم هر اتفاقی که میفته دنبال حکمتش می گردم و جالب اینجاست که همیشه بهترین دلیل رو واسه افتادن اون اتفاق پیدا می کنم و بعد تا آخرش که می رم دوباره می فهمم که همه چی نقشه بود !!

و حالا من هر روز منتظرم تا ببینم این نقشه کش ماهر واسه امروز چه نقشه ای داره؟

خدا کنه فردا یه نقشه دبش داشته باشه

منظرم خدا منتظر و صبور هر چی که تو بخوای هرچی که تو بگی

دوست دارم دوست دارم دوست دارم                        

                              

                             

                                          

                                          

                                        

                          




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:8
توسط ..:: ناشناس ::..

 

مثل همیشه از خواب بیدار می شم و دوباره از اول روز رو شروع می کنم می رم طرف پنجره بازش می کنم و به آسمون یه سلام جانانه می دم دوباره یه روز قشنگ دیگه شروع شده کارایی رو که باید انجام بدم مرور می کنم می رم سراغ آینه!! وقتی آماده شدم لباسم رو که پوشیم از پله ها میرم پایین تا دوباره با دنیای بیرون روبرو بشم .

دوباره پشت در دو تا گربه ناز باهم دارن بازی می کنن بهشون سلام می دم جالبه فرار نمی کنن نگام می کنن خوشم میاد باهاشون حرف میزنم و اونا انگاری یه دیوونه رو دیده باشن بهم می خندن و من واقعا لبخندشون رو می بینم از اینکه اونا بهم خنیدین خوشم میاد پس به همه سلام می دم

سلام کوچه! سلام گنجشکا! سلام خیابون! سلام آدمایی که دارید می دویید! سلام ماشینایی که وانمیسید! سلام! سلام! سلام!

از بین همه اینا فقط باد جوابمو می ده تو گوشم زمزمه می کنه س.....

چقدر صداش قشنگه! عاشق صداش می شم و سوار ماشینی می شم که به اشاره دستم نگه داشته و با دلی عاشق به سمت مقصد راه میفتم

و باد همینطوری دنبال ماشین حرکت می کنه

به دانشگاه می رسم از ماشین که پیاده می شم حرکتش رو روی صورتم احساس می کنم چقدر قشنگ صورتم رو نوازش می ده با راه افتادن من دنبالم میاد هر جا که میرم اونم همونجاست به کتابخونه که می رسم حسابی سردم می شه درجه حرارت رو بالا می برم و به همین سادگی همسفرم رو بیرون میکنم ولی فکر کنم اون پشت در منتظر من می مونه آخه صداشو دارم می شنوم!!!!!

                                               

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:59
توسط ..:: ناشناس ::..

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.
 
۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .
 
۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی .
 
۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .
 
اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه .
 
4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .
 
می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:2
توسط ..:: ناشناس ::..

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:57
توسط ..:: ناشناس ::..

یه سلامِ داغ و شرجی

یه سلام داغ و شرجی  ، حال عشقِ من كه خوبه؟

من همون دخترى هستم كه چشاش رنگِ غروبه

 

چطورى بگم همون كه بیقرار ِ حرفِ شینه

كه از اوّلین كتابت با ترانه‏هات عجینه

 

اونقدر دوست دارم كه همه مى‏شناسنت اینجا

خیلى‏ها به طعنه مى‏گن: چه خبر از آقا شایا؟

 

چند دفه نامه نوشتم پُرِ شعرِ عاشقونه

زیرشم شماره دادم كه به خاطرت بمونه

 

خبرى نشد دوباره خودمُ جریمه كردم

ایندفه دو سه تا عكسم بهِشون ضمیمه كردم

 

تا یه مدتى دلِ من ،  تو تبِ جوابِ اون بود

گوش به زنگِ سرفه‏هاى كهنه‏ى نامه‏رسون بود

 

چش من زل مى‏زد از دور  توى چشماى ضعیفش

اما تا مى‏رسید اینجا ، مى‏دیدم خالیه كیفش

 

یه روزى صداش زدم كه  این چه جور اداره پسته؟

با یه كم دلخورى بم گفت:  اصلاً آدرست درسته؟

 

آخرش واست نوشتم  این مسلماً گناه نیست

عاشقت شدم عزیزم  انتخابم اشتباه نیست

 

جون هر كى مى‏پرستى ، تو  به من علاقه دارى؟

تا یه روز جوابش اومد ، كلى رسمى و ادارى

 

گفته بودى این یه حِسّه ،  من شبیه شو ندارم

ولى از اظهارِ لطفت  به خودم سپاسگذارم

 

نمى‏دونى تا سَرِ صبح ، چه خیالا به سرم زد

یا دیوونه مى‏شدم یا  از خودم بدم میُومد

 

همش آهسته مى‏گفتم  اون كیه شایا مى‏خوادش؟

اون چه شكلیه قیافه‏ش  به عزیزِ من میادش؟

 

توى ذهنِ من یه دختر  توى قلبِ من تو بودى

وقتى به هَم مى‏رسیدید  من مى‏مُردم از حسودى

 

پشتِ دیوارِ اتاقم ، دیگه گنجیشكا نخوندن

گُلایى كه كاشته بودم دو سه روزى تشنه موندن

 

دیدم اینجورى نمى‏شه ممكنه تموم شه كارم

نباید مثه غریبا  اینجا دس رو دس بذارم

 

با هزار تا بدبیارى  مامانم رُ راضى كردم

كه مى‏رم به شهرشونُ  دو سه روزه برمى‏گردم

 

فكر كنم دوشنبه بودش ، همه‏ى خیابونا تَر

آخراى فصلِ پاییز ، وسطاى ماهِ آذر

 

بارونم یه ریز مى‏بارید ، دونه‏هاش به این درشتى!

تك و تنها، توى ایستگاه ،  با یه دونه كوله‏پشتى

 

هى كنارِ هم مى‏چیدم ، بیتاى قافیه‏دارُ

باید آخه سر مى‏كردم ، شبِ دلگیرِ قطارُ

 

گرگ و میش صبح، رو چشمام ، با یه بهتى دس كشیدم

ماجرا كه باورم شد ،  تازه من نفس كشیدم

 

شهرتون پاك و مقدس ، خونه‏هاش یه كم قدیمى

یه سكوتِ ساده‏اى داشت ، با یه غربتِ صمیمى

 

هركى رد مى‏شد، فقط با یه اشاره تو رُ مى‏شناخت

اما تا وضعمُ مى‏دید  شونه‏هاشُ بالا مى‏نداخت

 

آخرش یه پیرمردى  پشتِ ساختمونِ میلاد

ده دقیقه سین جیمم كرد  تا نشونیتُ بِهِم داد

 

با یه لحنِ خاصى گفتم:  ازتون ممنونم آقا
مثه یه خواب عجیبه  هنوزم اون اتّفاقا

 

خلاصه بعدِ یه ساعت ، پرس‏وجو فهمیدم اونجام

انگارى رسیده بودم  ،  به تمومِ آرزوهام

 

تو همون یه لحظه شاید ،  قدِّ صد مرتبه مُردم

تا بالاخره، به سختى ،  زنگ خونه‏تُ فِشُردم

 

ولى باورم نمى‏شد  كسى در رُ  وانمى‏كرد

چشِ من سیاهى مى‏رفت  دیگه از شدّت سردرد

 

لحظه‏ها رفتن و رفتن  صبح به عصر رسیده بودش

خورشیدم منو مى‏پایید  با اون چشماى حسودش

 

طاقتِ چشام تموم شد  بغضمُ شكستم اینبار

تو همون حالى كه داشتم  تكیه مى‏زدم به دیوار

 

یه دفه دیدم یه خانوم  جوونیش مثلِ مامان بود

ساكنِ واحدِ سوم  تو همون آپارتمان بود

 

اومدُ  كلیدُ  انداخت  ،  كه منو كنارِ در دید

مهربون و ساده بم گفت :  دخترم چه كارى دارید؟

 

دست كشیدم رو موهام كه  روسریم بشه مرتب

گفتم آقاى تجلّى  كه میان تا آخرِ شب

 

خیلى وقته هستم اما ، كسى در رُ وانكرده

گفتم اینجا منتظرشم ، آخرش كه برمى‏گرده

 

یه كمى اومد عقب گفت:  تو كى هستى ؟  آشناشى ؟

یا مثه اوناى دیگه  عاشقِ ترانه‏هاشى ؟

 

كسى نیست، بیا بریم تو  ، بَده كه اینجا دمه در

راستش آقاى تجلّى ،  سفرن، خارجِ كشور

 

با یه جمله دل من ریخت ، عشقِ من دستمُ رد كرد

همه‏ى آرزوهامُ ، با همین جمله لگد كرد

 

دیدم از حال عجیبم ، تا ته قصه‏مُ خونده

گفتم آره عشقِ شایا ، منو تا اینجا كشونده

 

اون كسى كه هر ترانه‏ش ،  قد یه دنیا قشنگه

چرا حرفامُ نفهمید؟  دلِ اون یه تیكه سنگه

 

با ملایمت بِهِم گفت   این چیزا از تو بعیده

تو كه ادعا مى‏كردى  عشقت این همه شدیده

 

شایا این جواب نه رُ  كه فقط به تو نگفته

هر كى اومده سراغش  همینُ ازش شِنُفته

 

خیلى از خاطرخواهاشُ   ،  نامه‏شونُ پس فرستاد

خیالت راحت عزیزم ،  شایا هیشكىُ نمى‏خواد

 

تا شبى كه اینجا بودش ،  كه از هیشكى دَم نمى‏زد

شایا حتى تو خیابون ،  با كسى قدم نمى‏زد

 

مطمئنم كه ندیدى  ، چقده خاكى و ساده‏اس

نَه مى‏خواد كلاس بذاره ،  نه اصلاً اهل افاده‏اس

 

البته درسته دنیا ، تو چشاى اون كوچیكه

ولى ناگفته نمونه ،  خیلى‏م خوشگل و شیكه

 

همه مى‏دونن كه شایا ، توى شاعرا نمونه‏س

شعراى كه مى‏گه اغلب ، تصویراى عاشقونه‏س

 

اون شبیه یه پرنده‏ست ، ولى بال و پر نداره
خیلى‏ها مى‏خوانش اما ، حتی (دوس‏دختر)  نداره

 

واسه زندگى كنارش ،  عشق هیشكى جا نكرده

شایا نیمه‏ى خودش رُ ،  هنوزم پیدا نكرده

 

یه كسى كه رنگِ احساس  ،  تو سیاهىِ چشاشه

كسى كه دلش شبیه ، همه‏ى ترانه‏هاشه

 

خیلیا اومدن اینجا ،  كه حسابشون نكرده

خیلیا واسش مى‏مردن ،  انتخابشون نكرده

 

بذار این عشقى كه دارى ، تو تبِ دورى بمونه

این علاقه‏ى شدیدت ،  بذار اینجورى بمونه

 

برو دخترِ قشنگم  ، برو فكرِ زندگیت باش

برو و واسش دعا كن ،  برسه به آرزوهاش

 

منم اون راه گرفتم  ،  تا درِ خونه رسیدم

جاده‏ها رُ گریه كردم  ، كه چرا تو رُ ندیدم

 

حالا یك ماهى گذشته ،  هنوزم واست دیوونم

شاید اوّلین كَسَم كه  ، این كتابتُ مى‏خونم

 

هنوزم به جون اسمت  ،  واسه‏ى من همه چیزى

هنوزم تو چشماى من ،  یه هنرمندِ عزیزى

 

كاش منو ببخشى واسه  ، خواسته‏هاى غیرِ عادیم

واسه این توقعاتُ ، ادعاهاى زیادیم

 

نمى‏دونى دیدنِ تو  ، واسه من چه حسرتى شد

خوندن همین كتابت ، واسه من چه عادتى شد

 

اما راضیم عزیزم  ،  دست حق همیشه همرات

مى‏كشم كنار از امروز  ،  تا ابد به نفع چشمات

 

عاشق هر كسى مى‏شى ،  عاشقت هر كسى مى‏شه

روز و روزگارت آبى ،  دلت آفتابى همیشه

 

تو دلم ستاره بودى ، حالا خورشیدى به جرأت

از خیالِ من نمى‏رى ،  حتى تا روزِ قیامت

 

بمیرم اگه دلِ من ،  توش یه ذره كینه باشه

الهى كه انتخابت ،  بهترین گزینه باشه

 

بیست دى ماهِ یه سالى ،  پُرِ اَز حسرتِ دیدار

زنده باشى و موفق ،  شایا جان خدانگهدار!

برگرفته ازسایت شایا تجلی




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:29
توسط ..:: ناشناس ::..

سکوتم از رضایت نیست            دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره             خـودش گیره، گرفتــــاره

چه آرامشی داره این سکوت!!!

چقدر با دلم بازی کردم تا بتونم یادش بدم که خیلی وقتا باید سکوت کرد که خیلی وقتا باید چشا رو بست باید ندید باید بزرگ شد باید باید باید.....

و حالا یاد گرفته خیلی عوض شده! اولین بار که خودم دیدمش خیلی تعجب کردم حالا دیگه دلم اون کوچولوی بازیگوش قصه ها نیست زمونه خیلی چیزا یادش داد یادش داد که مرد بشه!!

یادش داد که بی هوا گفتن یعنی چی؟

یادش داد که فهمیدن یعنی چی؟

خیلی قشنگ بود چیزایی که دیدم حرفایی که شنیدم کارایی که کردم و حالا رفتم یه پله بالاتر و تا عادت کنم خوب یه خورده زمان لازم داره اما عادت می کنم یعنی خودمو عادت می دم هر طور که شده!!

اما این دل، دلش می خواد سکوتش رو بنویسه همون طور که حرفاشو می نوشت دلش می خواد سکوتش رو نقاشی کنه همون طور که حرفاشو نقاشی می کرد

می دونی یه بار این کارو کرد و نقاشیش رو به فروش گذاشت می خوای بدونی چه اتفاقی افتاد؟

خیلی قشنگ بود، پر از نور پر از رویا کلی خواهان پیداکرد اون قدرزیاد که ازش خواستن چندین و چند نسخه از اون رو دوباره بکشه

و حالا اومده بگه که سکوت چقدر قشنگه خیلی قشنگ خیلی زیاد.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:7
توسط ..:: ناشناس ::..

               



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:4
توسط ..:: ناشناس ::..

             




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:58
توسط ..:: ناشناس ::..