تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه

برای نجاتم از شب یه بغل ستاره داری

توی ظلمت پیش پاهام یه راه تازه می ذاری

با من بریده از خود لطف بی اندازه داری

واسه حل هر معما راه حل تازه داری

"اینکه باید با تو باشم شده آویزه گوشم

عمریه وقت عبادت جامه ای از گل می پوشم"

مثل مسجد مهربونه دل بی ریا و پاکت

عمریه که عاشق تو داره پیشونی به خاکت

واسه اینکه عاشقونه دل به دریاها ببازی

عمریه میام و می رم روی یه خط موازی




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:19
توسط ..:: ناشناس ::..

چشامو خیلی دوست دارم!!

آخه همه جا باهامه تو شادیام تو غصه هام اگه دلتنگی بود اونم باهام دلتنگ شده اگه قشنگی ای بوده اون زود تر از من دیده اگه دردی بوده اون زودتر از من فهمیده اگه شادی بوده اون زودتر از من خندیده اگه حرفی بوده اون زود تر از من زده

دستامو خیلی دوست داره!!

 اگه غمی بوده اون صورتم رو پنهون کرده اگه حرفی بوده اون واسم نوشتتش اگه اشکی بوده اون از گونه هام پاک کرده اگه شادی بوده اون واسش کف زده

لبهامو خیلی دوست دارم!!

اگه دلم حرفی داشته اون بیان کرده اگه خواستم حرف قشنگی بزنم اون کمکم کرده اگه شادی بوده اون زحمت لبخندشو کشیده

قلبمو خیلی دوست دارم!!

اگه احساسی بوده اون تو خودش جاش داده اگه محبتی بوده اون باهاش بازی کرده همیشه گرم گرم همیشه تند تند

خدا رو خیلی دوست دارم

این یکی رو نپرس چرا!




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:17
توسط ..:: ناشناس ::..

باز هم قلم

باز هم این صفحه قرمز. رنگ قلم خود را عوض کن نازنین چیزی بنویس تا بتوانم مفهومش را از لابه لای تمام رنگ ها بخوانم

چیزی بنویس که هرگز نگفته باشی که هرگز هیچ کس به هیچ کس دیگر نگفته باشد

تمام برگه از آن توست همه صفحات دلم را پاک کرده ام تا دفتری قرمز و بی حرف تحویلت دهم

هر آنچه می خواهی بنویس

خط خطی کن  .........   برگه های دفتر را از هم سوا کن اما بنویس

از من بگو که تنها من اول و آخر این دفترم

از من بخوان که تنها من حرف های این دفتر را می خوانم

رنگ قلمت را عوض کن و این بار به جای خون از رنگ دیگری استفاده کن تا حرف هایت بین سطرهای دفتر من پیدا باشد

می خواهم سطر سطرش را در تنهایی باشکوه لحظه هایم بخوانم فقط برای من بنویس

بنویس از تمام شکوه دنیا

بنویس از شور

بنویس از شر

بنویس از آنکه ویران کرد 

بنویس ویرانی عالمی دارد

بنویس از غرور از وضوح از آب از تکثیر از خط قرمز و از میوه ممنوعه

بنویس دیگر هیچ نوری اتاق های تاریک را روشن نخواهد کرد

بنویس دیگر حتی ادیسون هم نمی تواند آنچه را خاموش شده روشن کند

بنویس پایان همان آغاز است

بنویس از آخر خط بنویس

بنویس تا آخر دنیا بنویس

بنویس با نور بنویس .........................................................................................

.....................................................................................................................

....................................................................................................................

.....................................................................................................................

.......................................................................   بنویس آغاز نیز همان پایان است

 بس که دیوار دلم کوتاه است

هر که از کوچه تنهایی من می گذرد

به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:29
توسط ..:: ناشناس ::..

نه دیگه نه دیگه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

اگرم شد دیگه عاقل نمی شه 

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم عاقل دیگه عاشق نمی شه

می گه این دل واسه ما دل نمی شه

بش می گم جون دلم چرا از این همه دل

یه کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست

یه کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه

آخه این دل مگه از فولاده

که تو این دوره زمونه چششو هم بزاره

هیچ چیزی نبینه

یا اگر چیزی دید

خم به ابروش نیاره

می گه آخه بابا جون اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه

دیگه از اشک چشاش زیر پاش گل نمی شه

نه دیگه نه دیگه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:52
توسط ..:: ناشناس ::..


عکس بالا، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند.
 دو خواهر دو قلو به خونه رفتند  و تو یه تخت خواب با هم یک جا خوابیدند .

 آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.

بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند.

 
.دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید."

«در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید.

پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود".

Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:54
توسط ..:: ناشناس ::..

مشغله

 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:27
توسط ..:: ناشناس ::..

غروب خاطره ها مثل غروب خورشیده قشنگ و دلگیر پر از صفا پر ازخاطره خاطره های ریز و درشت که آدمو یاد خیلی چیزا می ندازه دلت می خواد بشینی و تموم غروب رو ببینی دلت می خواد هیچ وقت تموم نشه و دلت می خواد که ای کاش رو ریپیت بود تا دوباره و دوباره ودوباره برگرده و از اول شوع بشه و تو این بار یه گوشه بشینی تا بتونی تمومش رو ببینی بدون اینکه لحظه ای از اون رو از دست بدی

همینطوری می ری و می ری حواست به هیچی نیست فقط روبه روتو می بینی نه ترمزی نه دنده عقبی و یهو وقتی به آخر راه می رسی وقتی ناخودآگاه واسه یه لحظه کوتاه عقب رو می بینی می بینی که به خاطره تبدیل شدی درست همون موقعی که خاطره ها رو می دیدی و حالا همه از تو با قید گذشته یاد می کنن و اینجاست که یادت میاد تو هم یه زمانی خیلی ها رو اینجوری یاد می کردی؟

هیچ وقت فکر می کردی که تو هم خاطره بشی و بعد بشینی به نظاره؟

 عجب نوایی! امشب دلم عجب نوایی داره چقدر دلم ساز می خواد چقدر دلم آواز می خواد ای کاش می تونستم آهنگ بنوازم هر چی آهنگ می ذارم هیچ کدوم با دلم نمی خونه انگاری هیچ کدوم هوای دلم رو نداره

به نوازنده ها حسودیم می شه خیلی زیاد

عجب نوایی داره امشب این دلم مطمئنم که اگر بلد بودم بنوازم آهنگ امشب دلم همه رو متعجب می کرد

عجب هوایی داره امشب این دلم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:51
توسط ..:: ناشناس ::..

این بار دیگر هیچ دلهره ای ندارم از جا ماندن من هستم و کویر و زیباییهایش آب به اندازه کافی برداشته ام و توشه نیز و حال تنها به نظاره نشسته ام تمام رازهایش را که با سکوت در خود پنهان کرده است

ای کویر تو چقدر زیبایی روزهایت هوایت و تنهاییت تو در این تنهایی ممتد چه میکنی؟ خدا را می پرستی؟ حرفهایت را با او در میان می گذاری؟ آیا ذره ای هم برای یک غریبه آشنا که همیشه مسیرش از درون تو بوده به درون خودش جا داری؟ می خواهم تمام رازهایم را با تو بگویم  و همه را دفن کنم و گوری بی نام نشان بسازم تا هر آنچه از من هست در خود ببلعد تا گوش هیچ نا محرمی به آن نیفتد که آگه شود از آنچه که نمی داند!!

آه کویر آرامم و آرامشم تنها هدیه ای است از جانب تو و دعا می کنم که ای کاش همه جای دنیا کویر می بود تا ما مجبور نباشیم برای آبیاریشان از دیدگانمان کمک بگیریم!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:36
توسط ..:: ناشناس ::..

باز هم سکوتی بی پروا و من و قرآن و آینه اتاقم و این کلید های ساکت که من را به گفتن وادار می کنند

باز هم من با افکارم که حجومشان به هنگام بی نوری فزونی می یابد و راهی نیست جز فرو ریختن همچون خروشی بی انتها باز هم سقوطی مطلق و سر خوردنی بی شائبه و قنوتی رو به ابدیت با چشمانی آرام و سپردنی مطلق به وجودی مطلق تر .

باز هم این منم در حال ریزش و خروش را خاموش کرده ام تا با سکوت لحظه ای در آمیزم و آن اضطراب که کجای کار را به من سپرده بود آن قادر مطلق که نتوانستم؟؟

هیچ نمی شنود گوش دلم بدهکار این حرف ها نیست خودش می داند با کفش تنگی که پایش را درونش کرده ومی فشارد شاید هم زخم شده و با غروری که دارد هیچ نمی گوید اما من صدای جلز بلزش را از تمام مویرگ های فوران شده اش می شنوم که او بی خودی با خود شده!!!

     

چرندیاتم که تمام می شود دوباره می نشینم و باز هم به حرفهایش گوش می دهم تا مبادا خلاف آن چیزی که من گفته ام نوایی سر دهد

باز هم دلهره برای دیر شدن کاری که این بار من می دانم چیست و او هم می داند و تو نیز !!!

و تو وادارم می کنی تا بمانم و باز هم محمل ببافم تا عقب بمانم در واپسین لحظات شانس بودنم!!

و من بی هیچ حرفی به تویی که بی معنی ترینی گوش می دهم و بی معنی می شوم و فراموش می کنم که قرار بود دلهره هایم مهم بودن ها را نشانم دهند تا جا نمانم از این غافله سالار جا مانده در کویر

و من باز هم جا می مانم چون حوصله رفتن را ندارم

پس سکوت می کنم و باز هم محمل و محمل تا جایی که هیچ کس دیگر حتی حوصله شنیدن ندارد پس می بینم بی حوصلگی ها را پس سکوت می کنم و دوباره همان محملی می شوم که در آغاز بودم!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:38
توسط ..:: ناشناس ::..

هنگامی که:
تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت
پنجره اتاقم تجربه می کنم
چرا ناراحت باشم؟
وقتی که:
بهترین موسیقی را در سکوت اتاق
کوچکم می شنوم
چرا غرق شادی نباشم؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:55
توسط ..:: ناشناس ::..

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

باغ امسال چه پائیز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک هم آب شده مثل کویری تشنه

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 19:16
توسط ..:: ناشناس ::..

روی ماه و لای ستاره ها
یک نفر دنبال خدا میگشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد میکشد .پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت ، ابر ها را کنار میزد .چادر شب آسمان را میتکاند ، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرو رو .
او میگفت : ((خدا حتما یک جایی همین جاهاست . ))
و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش ؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد . او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .
نه رد پایی روی ماه بود نه نشانه ای لای ستاره ها . از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد . زمین پهناور بود و عمیق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فرو تر .
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .
نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها مانده بود . دریا ها و دشت ها هم . پس گشت و گشت و گشت  . پشت کوه ها و قعر دریارا ، وجب به وجب دشت را . زیر تک تک همه ریگ ها را . لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود.
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت . شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است . هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است . سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست .
 
 
 
 
نسیم دور او گشت و گفت : (( اینجا مانده است ، اینجا که نامش تویی . ))
وتازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید . نسیم دریچه کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود . و او پا بر دلش گذاشت وارد شد . خدا آنجا بود . بر عرش تکیه زده بود . و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود. همین جاست .
سالها بعد وقتی که او به چشم های خود بر گشت ، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین . هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه .



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:2
توسط ..:: ناشناس ::..