تبليغاتX
< ** **baran درد دل
خاطرات روزانه

                                                      دیگر صدایت را می شناسم

 

        

 

هرروز، همیشه ، در پستوی نهان خانه دلم زمزمه هایی را که سراسر وجودم را می لرزاند و همه چیز را بار ها و بارها تکرار می کند:

بنده من لذت ببر، از همه کس و همه چیز من دنیا را با همه تعلقاتش با عشق از بهر تو آفریدم زمانیکه هر آنچه روی زمین بود خلق می کردم تنها به امید لمس کردن آن با دستان تو بود که زیباترین ها به وجود آمد و تو، این بار نوبت توست تا هر آنچه را که من برای تو با عشق آفریدم در قلبت جای دهی.

فردا از تو خواهم پرسید، لحظه شکفتن آن گل روی آن تپه، نزدیک غروب را چگونه دیدی؟

عطرش همه مشامت را پر کرد؟

آن زمانی که با تمام وجود زیباییش را می بلعیدی به که می اندیشیدی؟

آیا آن کس من بودم؟ من به اندیشیدن تو نیازی ندارم! اما اگر تو به من می اندیشیدی یعنی همه چیز داشتی.

بنده من آن صدای زیبا را هنگام سحر چگونه شنیدی آیا گوش نواز نبود آیا جان دلت را از احساس پر نکرد؟ آیا آن زمان هرگز نخواستی که بیدار شوی و از من بابت این همه زیبایی تشکر کنی؟

من به تشکر تو نیازی ندارم اما اگر تو از من تشکر می کردی دلت آرام می گرفت؟

بنده من دانه های برف را چگونه دیدی؟ من تک تک آنها را با علاقه به تو و اندیشیدن به تو خلق کردم هر کدام شکلی داشت و در تمام آنها عکس خود را نهادم؟

آیا عکس من را در آنها دیده ای؟

من به دیدن تو نیازی ندارم اما اگر تو مرا در آنها می  دیدی دیدگانت روشن و پر نور می شد؟

بنده من آواز آن چکاوک زیر آن درخت چنار آن زمان که زیر جوی بودی و تمام فکرت به خوردن آب از حوضچه اکنون مشغول بود تو را سحر نکرد؟

آیا صدای من را که با مهارت تمام در پس صدای آن چکاوک پنهان کرده بودم شنیدی؟

من به شنیدن تو نیازی ندارم اما اگر آن را می شنیدی نوازش گوشهایت و آرامش قلبت دیگر تو را از نیاز به هر موسیقی ای بی نیاز می کرد؟

بنده من زمانیکه برایت از بهشت بهترین خوراکی ها را فرستادم زمانیکه بوی سیب تو را مست کرد یا آن بهار نارنج تو را از خود بی خود، آیا یادی از من کردی؟ آیا نام مرا به زبان آوردی؟

من به یاد تو نیازی ندارم اما اگر این کار را می کردی لذت هر آنچه که در تو بود را صد چندان می کردم.

بنده من دنیا را چگونه دیدی؟ آیا از هر آنچه که من ذره ذره به عشق تو ساخته بودم لذت بردی آیا در آن زمان که همه چیز برای لذت بردن تو فراهم بود احساست آمیخته با عشق به من نبود؟

من به عشق تو نیازی ندارم اما اگر به من عشق می ورزیدی تو را از همه عشق های دروغین این عالم خلاص می کردم.

بنده من نیازی ندارم که جواب سؤالهایم را بدهی!

من خود همه چیز را می دانم می دانم تو که بودی؟ چه کردی؟ چه شنیدی؟

چه دیدی؟

بهشتت را همان جا ساخته بودم در همان دنیایی که تو بی توجه به آن به غفلت گذراندی مگر نه اینکه شنیده بودی همه لذت ها در بهشت صد چندان خواهد شد اگر لحظه ای هم مرا یاد می کردی بهشت از آن تو بود چون لذت هایت صد ها برابر می شد!

و من آن زمان چه جوابی دارم به تو معبود سراسر معشوقم بگویم؟

آیا آن زمان خواهم گفت: محبوب من فرصتی ده تا باز گردم و همه چیز را از نو با دل ببینم، با دل بشنوم، با دل ببویم و با دل بنوشم؟

آیا آن زمان خواهم گفت مرا ببخش که چشم هایم را بسته بودم و زیبایی آن گل را ندیدم!!

آیا آن زمان خواهم گفت من، بنده تو همه چیز را از خودم دریغ کردم ؟!!

معبود من حال که هستم و حال که بیدارم کردی همه چیز را با یاد تو خواهم بلعید از همه چیز لذت خواهم برد برفی را که به عشق من فرستادی با تمام وجودخواهم پذیرفت و هرگز به خاطر سرد بودن هوا خود را از لذت دیدن عکست محروم نخواهم کرد.

معبود من همه چیز را دوباره به من باز گردان حال که هستم و فرصت جبران دارم بهشت را از آن خود خواهم کرد !!

یاریم کن

یاریم کن.

تمام این متن از قلب پر شور خودم سرچشمه گرفته استفاده از آن در هر جای دنیا تنها با بردن نام خودم مجاز می باشد! "نسیبه"




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:40
توسط ..:: ناشناس ::..

همیشه هستی همه جا روشنی و پر نور ولی ما اینقدر سرمون شلوغه که نمی بینیمت مگه اینکه کارت داشته باشیم و مجبور باشیم صدات کنیم یه عده آدم بی معرفت

اما تو همیشه سالی یه بار میای و به دل شیشه ایمون یه تلنگر آروم می زنی

اون وقت دوباره ما از خواب بیدار می شیم

حصاری رو که دور خودمون کشیدیم کنار می زنیم

و لخت و عور بدون هیچ غل و غشی میام بیرون و به تو تنها به تو فکر می کنیم

"محبوب من عاشقانه دوستت دارم بی هیچ تقلب و دروغی "

اسم تو آرامش روح و روان منه من این روزا رو خیلی دوست دارم چون سبک ترین احساسات عالم رو دارم و آرامشی که اسم تو تو وجودم می ریزه وصف ناشدنیه

الهی من قربون اون صفات برم که همه دوست دارن همه حتی آدما از کلاس و پرستیژشون می گذرن تا واسه تو عذاداری کنن و تنها همین یه ماهه است که همه آدما نقاباشونو بر می دارن و می شن خود خودشون ولی عزیز من هیچ کدوم بدون نقاب زشت نیستن

اسم تو حتی چهره آدمها رو هم بدون نقاب زیبا نشون می ده و ترس رو از آدما دور می کنه

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

یا حسین لایقمون کن که یکی از یارانت باشیم

بی هیچ منتی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:35
توسط ..:: ناشناس ::..

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم     عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود      بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز      صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست      عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست      شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار          جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر     بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان      لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب     ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را       ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی     تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار     این کار توست من همه جور تـــو می کشم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:28
توسط ..:: ناشناس ::..

عشق

عصــر یک روز بهــــاری زیـــر باران بــی قــرار

رد شــدی،  از آخــرین پـــیچ خـــیابان بـــهار

مثل گلبرگی عرق پوش از نوازش های شرم

طعــنه می زد گـونه ات حتی به نارنج و انــار

بیش از این آری اگر می دیدمت این سال ها

رخنه در روحـم نمی کرد این سکوت مرگبــار

گفتمت بنشــین، برایــم حــرف تنهــایی بزن

غــیر عشق اینــجا ندارد هـیچ حرفی اعتبــار

بی تو تکــرار خزان است و زمســتان و ستم

بی تو تقویــمم تـهی از عــید و نوروز و بهــار

بی تعــارف از دلت مـی آید ای خــوب نـجیب

بــعد چنــدین روز و مـــاه و سالـــهای آزگـــار

باز هــم من باشــم و تنهایی و دردی غـریب

باز هــم من باشـم و شب پرسه های انتظار

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:12
توسط ..:: ناشناس ::..

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد!
كلود پیپر ـ Claude pepper

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مى كند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى زد. یادم نمى آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان و كیف عجیبى داشت.
آن روزها كه من ركاب مى زدم و او كمكم مى كرد، تقریباً راه را مى دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده اى قابل پیش بینى كسلم مى كرد، چون همیشه كوتاه ترین فاصله ها را پیدا مى كردم. ولى وقتى او مهار كار را در دست گرفت، چون مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را از روى كوه ها و حاشیه پنجره ها و لبه پرتگاه مى شناخت و از این گذشته مى توانست با حداكثر سرعت براند، من دستم را محكم دور كمرش مى انداختم كه از روى دوچرخه نیفتم و از این كه مرا از جاده هاى خطرناك و صعب العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى برد، غرق سعادت مى شدم.گاهى نگران مى شدم و مى پرسیدم، «دارى منو كجا مى برى » او مى خندید و جوابم را نمى داد و من حس مى كردم دارم كم كم به او اعتماد مى كنم. بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى گفتم، «دارم مى ترسم» بر مى گشت و دستم را مى گرفت. او مرا به آدم هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى دادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى، آنها به من توشه سفر مى دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما ؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین اند!» و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در دادن است كه دریافت مى كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى دانست چطور از پیچ هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، بدون آن كه چندان زخمى شود، پرواز كند. و من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. این طورى وقتى چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى بردم و وقتى چشم هایم را مى بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى داد.

هر وقت در زندگى احساس مى كنم كه دیگر نمى توانم ادامه بدهم، او لبخند مى زند و فقط مى گوید، «ركاب بزن...»24.gif




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:43
توسط ..:: ناشناس ::..

قدم زدن تو کوچه پس کوچه های این شهر عجب حال و هوایی داره خیابوناش کوچه هاش چه باد قشنگی روی صورت آدم می وزه

خیابوناش باصفاست و کوچه هاش خلوت یه خلوت شاعرانه عجیب وتاریک شب و ترس

نمی دونم باید به حرف ترس گوش بدم یا از صفای خیابون استفاده کنم مسیرم رو می رم فکرم رو خالی می کنم از همه چیز از همه کس از همه جا

چه دلهره عجیبی تو اوج لذت تو دلم ریخته من بیشتر عاشق کوچه هاشم کوچه هایی که فقط اولش معلومه و آخرش بی انتها هیچ کدوم ته تهشون اونجایی که چشم چشمو نمی بینه معلوم نیست پس فانوسم رو بر می دارم یکی یکی تو کوچه ها سرک می کشم تا شاید بتونم آخر یکی شون رو ببینم ولی هر چی می رم به آخرش نمی رسم از یکنواختی کوچه خسته می شم میانبر می زنم و وارد یه جای دیگه می شم باز هم یه کوچه که قشنگ تر از قبلیه که بازم ته نداره و باز هم من فانوس به دست دنبال آخر راهم

هر از چند گاهی رهگذری از کنارم عبور می کنه و ازم مسیر رو می پرسه و من هر بار که راهنماییش می کنم چراغ دلم پرنور تر می شه ولی هنوز هم ته کوچه معلوم نیست و باز از یکنواختی راه خسته می شم و باز میانبر می زنم و باز یه کوچه دیگه و باز فانوس و باز انتهای نامعوم و باز رهگذر و حالا دیگه تو بعضی کوچه ها آدمای آشنا می بینم اونایی که ازم مسیر رو پرسیدن حالا به منزلشون رسیدن و من هنوز سرگردانم هنوز نمی دونم اون آخر چه خبره هنوز هم دارم می رم تا به ته اش برسم

می ترسم که فانوسم نورش تموم بشه پس شعله اش رو پایین می کشم و باز هم دلهره به سراغم میاد یعنی آخرش کجاست آیا این کوچه ها آخر هم دارن؟

اونجاست اونهاش همونی که یک هفته پیش ازم آدرس می پرسید!! حالا به اونجایی که می خواست رسیده !! ولی من چی؟

شاید دارم راه رو اشتباه می رم شاید بلد راه اشتباه راهنماییم کرده شاید هنوز باید برم تا برسم     نمی دونم

حکایت من شده حکایت قهرمان قصه ها همونی که همه رو به مقصد می رسونه ولی خودش مقصدش می مونه واسه قصه دیگه

ولی عیب نداره مسیر قشنگ و باصفاست بازم می رم باز هم می روم بی ادعا به امید خودت خدا

نگاهم می رود تا بیکران جا

همانجایی که دنیا سر ندارد

همانجایی که هر طوری بگویم

کسی حرف مرا باور ندارد

نگاهم می رود تا مرز ترید

میان هرچه گفتم تو شنیدی

میان عشق و باران محبت

همانهایی که تو هرگز ندیدی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:48
توسط ..:: ناشناس ::..

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه
ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم
ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی
تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 7:47
توسط ..:: ناشناس ::..